|
صفحه 1 از 4

شهروند 1220 ـ پنجشنبه 12 مارچ 2009
اخیراً نامه ی سرگشاده ای از جانب 42 تن از روشنفکران ایرانی خطاب به جامعه ی بهائیان تحت عنوان "یک و نیم قرن سرکوب و سکوت کافی ست" منتشر شده که جان کلامش این است: "ما شرمساریم" (شهروند، 5 فوریه 2009). بیش از یک ماه پیش هنگامی که آقای خسرو شمیرانی متن این نامه را برای امضا به من فرستاد به او نوشتم که با وجود این که من از چهارده سالگی از دردی که بهائیان ایران می کشیدند متأثر شده و درباره ی آن نوشته ام، اما نمی توانم این متن را امضا کنم زیرا پایه ی آن بر "ایجاد حس شرم" و "گناه عمومی" گذاشته شده و نه "دادخواهی قانونی" و حق انسانی "آزادی وجدان". شما لحن این نامه را که در آن 13 بار جمله ی " ما شرمگینیم" تکرار شده تغییر دهید و ترجیع بند "ما برای دفاع از حقوق انسانی بهائیان به پا می خیزیم" را در آن بگنجانید و مطمئن باشید که من بی درنگ آن را امضا خواهم کرد. اکنون که این نامه ی سرگشاده به گردش افتاده و بر امضاکنندگان آن افزوده شده، لازم می دانم که دلایل خود را برای عدم امضای آن بنویسم و ابراز امیدواری کنم که با دامن زدن به بحث پیرامون آن به شکافتن دردی که بهائیان ایران می کشند و افشای ستمی که در 160 سال گذشته از جانب سه حکومت قاجاری، پهلوی و خمینی بر آنها روا شده، کمک کنم.
1ـ آشنایی با بهائیان:
من در 1343 برای اولین بار با یک فرد بهائی در دبیرستان "سعدی" اصفهان آشنا شدم. نامش گلستان مصفائی بود و شاگرد سال پنجم. من سال اول بودم و او را در انجمن ادبی مدرسه دیدم که از سوی محمد حقوقی دبیر شاعر اداره می شد. این انجمن دیری نپائید و خیلی زود زیر فشار اولیای متعصب دبیرستان تعطیل شد. گلستان همیشه لبخندی شیرین بر لب داشت و گه گاهی شعر می گفت. چند بار به خانه اش رفتم که کنار مادی رکنی در دروازه ی حسن آباد قرار داشت. خانه ی خشتی بود با یک اتاق و یک کرسی توی آن. حتی تمام اتاق کاملا فرش نشده بود. گلستان برایم گفت که چگونه چندین بار از سوی فرقه ی "ضد بهایی" (معروف به "حجتیه") در خانه شان آتش زده شده و توی حیاط شان شبنامه انداخته اند با این مضمون که باید از آن محل پا شوند. من از ستمی که بر گلستان و خانواده اش میرفت بسیار متأثر شدم و پیرامون این موضوع داستان کوتاهی نوشتم که برای بچه های محفل ادبی "جُنگ اصفهان" نیز خواندم. ناظم دبیرستان سعدی از رفت و آمد من با گلستان وحشتزده شده به پدرم پیغام داده بود که مجید به "دام" بهایی ها افتاده است. پدرم یک جزوه ی کهنه به نام "خاطرات پرنس دالگوروکی"(Dolgoruki) سفیر روسیه در ایران در سال های 54-1846 را به دستم داد که ادعا می کرد که جنبش بابی ها را روس ها به راه انداخته اند تا ایران و شیعه را نابود سازند. مادرم از من خواست که دوستی ام را با گلستان مصفایی قطع کنم و از او چنان غولی ساخته بود که حتی خواهر چهار ساله ام هر وقت که از دست من عصبانی می شد و میخواست به من ناسزا گوید می گفت:" برو گمشو مفصایی!"
اولیای دبیرستان نیز دست به یکی کردند و مرا که با معدل 18 و خورده ای تصدیق ششم دبستان را گرفته بودم در سال اول دبیرستان از "مشق خط" تجدید کردند و در سال دوم دبیرستان از "مشق خط"، "دینی" و "جبر" و "هندسه" در خرداد تجدید و سپس در شهریور مردود کردند. این اولین شکست بزرگ زندگی ام بود که در عین حال به من درس مقاومت داد. من دبیرستان روزانه را رها کردم و به آموزشگاه شبانه رفتم تا بتوانم "یک سال دو کلاس" کنم. دبیرستان سعدی از جانب یک مافیای دینی شامل چند دبیر و یک ناظم خشکه مقدس اداره می شد که در رأس آنها دبیر فیزیک به نام نوری قرار داشت که دکمه های پیراهنش را تا زیر گلو می بست و ته ریشی چون نخودبیزهای بازار داشت. همو بود که انجمن ادبی ما را بست به این بهانه که در جلسات آن محمد حقوقی با اشاعه ی افکار صادق هدایت بچه ها را از دین منحرف می کند. دو آخوند هم به نام های روحانی و فقیه ایمانی دبیر دینی بودند و یک آخوند خوشنویس به نام فضائلی هم دبیر مشق خط بود که با وجود این که با گردانندگان حکومت شاه در اصفهان روابط بسیار گرمی داشت، اما در عین حال با مافیای دینی در دبیرستان ما نیز نرد عشق می باخت. (1) من پس از دو سال تحصیل در آموزشگاه شبانه به دبیرستان روزانه هراتی بازگشتم ولی آنجا هم از دبیران خشکه مقدس خالی نبود. یادم نمی رود که صبح های سرد زمستان هر وقت که زنگ بامدادی به صدا درمی آمد باید در حیاط سر جای خود بی حرکت می ماندیم که یکی از دبیرها به نام آقای "پرورش" (که بعدها وقتی که پس از انقلاب وزیر شد فهمیدم عضو فرقه ی "ضد بهایی" بوده است) سخنرانی های مذهبی اش را تمام کرده کلمات قصار حضرت علی را به سه زبان انگلیسی، عربی و فارسی از پشت بلندگو به رخ ما کشد.
2ـ شیخیه و ملایان:
در همان زمان تحت تأثیر کتاب "تات نشین های بلوک زهرا"ی جلال آل احمد به روستاگردی و تک نگاری روستایی بسیار علاقمند شدم و به دهکده ی جندق که در حاشیه ی دشت نمک قرار دارد سفر کردم. از آنجا که مردم این روستا خود را "شیخی باقری" می خواندند به مطالعه ی کتب شیخی پرداختم و دریافتم که مکتب شیخ احمد احسائی(1826-1773) و شاگردش سیدکاظم رشتی (1843-1793) در زمینه سازی فکری برای ظهور علی محمد باب (50-1819) موثر بوده است. پس از مرگ سیدکاظم رشتی، یکی از اشراف قاجاری به نام آقاکریم خان کرمانی (71-1810) رهبر شیخی ها می شود و او برای مقابله با خطر گرویدن پیروانش به باب به صورت یکی از دوآتشه ترین آخوندهای بابی ستیز درمی آید. شیخیه در زمان او و جانشینانش رشد می کند و حتی مظفرالدین شاه خود را پیرو این مکتب می خوانده است. پس از مرگ کریم خان کرمانی شیخی ها دو دسته می شوند: یکی اکثریت که پسر او را به عنوان رهبر و "رکن رابع"(یعنی واسط بین امام غائب و امت، مقامی شبیه "ولی فقیه" خمینی) به رسمیت می شناسند و اقلیتی که به رهبری محمد باقر همدانی موروثی شدن مقام "رکن رابع" را رد می کنند و به همین دلیل به "شیخی باقری" معروف می شوند.
مطالعه ی کتب شیخی به من نشان داد که برخی از افکار شیخ احمد احسائی نسبت به آخوندهای شیعی همعصرش به خردگرائی نزدیک تر بوده مثل مفهوم "معاد هورقلیایی" که بنا بر آن مردگان به هنگام رستاخیز نه به جسم مادی خود که با صورت لطیف تری دوباره به پا می خیزند. جنبش بابیه تنها از این جهت که در آغاز از برخی اندیشه های تساوی گرایانه و شخصیت هایی چون زن شاعر و دلیری چون زرین تاج برخوردار بود برای من جذابیت داشت وگرنه من از همان نوجوانی به اندیشه ی دینی رغبتی نداشتم.
<< < قبلی 1 2 3 4 بعدي > >>
|