بهائیان: دادخواهی نه شرم خواهی چاپ پست الكترونيكي
مجید نفیسی   
پنجشنبه, 22 اسفند 1387

 

پدربزرگ پدرم که همچون او ابوتراب نام داشته از زادگاهش کرمان به دهکده ی پوده در سه فرسخی شهرضای اصفهان کوچ می کند. او پس از مرگ آقاکریم خان کرمانی "رکن رابع" موروثی را نمی پذیرد و شیخی باقری می شود. من در کتابخانه ی پدرم چند نسخه ی خطی از نوشته های ابوتراب بزرگ را دیده بودم و به مطالب یکی که به "جبر و اختیار" اختصاص داشت نظری انداخته بودم. پدرم معتقد بود که بین باورهای شیخی و شیعه ی مرسوم هیچ گونه فرقی نیست و همانطور که برخی خود را مقلد این مرجع و آن مرجع میدانند، شیخی های باقری هم خود را پیرو محمدباقر همدانی میدانند، اما من حس می کردم که پدر و مادرم از این که همسایگان ما را به "شیخی" بشناسند وحشت داشتند و "دوره"هایی را که در آن با دیگر خویشاوندان به خواندن رسالات آقای کرمانی و همدانی می گذراندند از غریبه ها پنهان می کردند. پدرم از میان نظرات "شیخی" های باقری بویژه بدبینی نسبت به آخوندهای قشری را می پسندید و از میان متفکران معاصر اسلامی بیشتر علی شریعتی را دوست داشت، زیرا او نیز نسبت به قشر روحانیت نظر خوشی نداشت. هیچ گاه از یاد نمی برم که گاهی که جمعه ها به خانه ـ باغ مان در دهکده ی "چیریان" می رفتیم پدرم پشت فرمان ترانه ی عامیانه ی زیر را می خواند که در آن واژه ی "طوله" به معنای "طویله" است:

"آخوندمو آخوندم

یه شب تو طوله موندم

کنه اومد، گزوندم

تشکچیمو پروندم

لحافچیمو سوزوندم

قاشق چیمو شیکوندم

آخوندمو آخوندم

یه شب تو طوله موندم."

در قصه های عامیانه ی ایرانی، شخصیت آخوند معمولا در قالب "روباهی طماع" تصویر شده و مظهر شکمبارگی، شهوترانی و ریاکاری است. خمینی به خوبی از این شهرت ملایان آگاه بود و به همین دلیل در یکی از سخنرانی های اولیه ی خود پس از انقلاب با تقلید از آموزگارش عبدالکریم حائری یزدی ضرب المثل مشهور "ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل" را بدین صورت درآورد:"ملا شدن چه مشکل، آدم شدن محاله" تا بدین گونه به ناخودآگاه قومی اثر گذاشته و بر بدبینی دیرینه ی مردم نسبت به دستاربندان فائق آید.

 

3ـ از زرین تاج تا عزت:

 

اگرچه از سال 1343 تا 1360 گاهگاهی با برخی از ایرانیان بهائی برخورد داشته ام یا از دوستانم وصف حال آنها را شنیده ام (مانند داستان نویس برجسته بهرام صادقی که از بهائیان نجف آباد اصفهان بود) ولی تا 30 شهریور 1360 این فرصت برایم دست نداده بود تا بار دیگر همسرنوشتی خود را با بهائیان احساس کنم. بیش از دو سال از انقلاب می گذشت و حاکمیت بنیادگرای جدید داشت به سرعت صفوف خود را فشرده تر می کرد و نیروهای ملی و چپ را که در سرنگونی نظام سلطنت نقشی مهم بازی کرده بودند به شدت درهم می کوبید. روز 29 شهریور همسر و همرزمم عزت طبائیان از خانه خارج شده و شب آن روز تلفنی به دوستی خبر داده بود که هنگام فرار از دست پاسداران لگن خاصره اش شکسته و از من خواسته بود تا همه ی رد پا ها را پاک کنم. در روز 30 شهریور دوستی که این خبر را به من داده بود پرسید: حالا امشب را کجا می گذرانی؟ و چون در پاسخ از من شنید که جایی را ندارم مرا با خود به خانه ای بزرگ در چهارراه لشکر برد که به عمه ی پیرش تعلق داشت. می دانستیم که عمه اش بهایی است و همین امر نگرانی ما را زیادتر کرد وقتی که پس از کوبه های بسیار هیچ کس پاسخ نداد. بالاخره در را خدمتکاری که گوشش سنگین بود گشود و ما شب را در آنجا گذراندیم. عمه ی پیر برای ما تعریف کرد که چگونه آخرین افراد محفل بهائیان را در تهران دستگیر کرده اند و او نیز نگران دستگیری خود است. در آن غروب در حیاط بزرگ آن ساختمان قدیمی حالی غریب داشتم. احساس می کردم که طاهره زرین تاج شاعر مبارز بابی پس از 150 سال هنوز از سر چاهی که در آن حلق آویز شد با من حرف می زند و میان داستان او و سرنوشت دردناک همسرم عزت که در چنگال شکنجه گران قرار داشت پیوندی می دیدم. چهار سال بعد در 18 دسامبر 1986 در بخش دوم شعری به نام "رفتم گلت بچینم" که به روایت سه روز پس از دستگیری عزت اختصاص دارد به پناه جستن خود به خانه ی این زن سالمند بهایی پرداخته ام:

"از قربانگاه یک کمونیست گریخته ام

تا به قربانگاه یک بهائی پناه آورم

هان، مرا عبرتی ست؟

در حیاط متروک

جایی که برگ های زر خش خش می کنند

و ماهی سرگردان در آب راکد تاب می خورد

رازی ناخواسته بر من گشوده می شود:

پیکر خونین زرین تاج

هنوز بر سر چاه آویزان است

پا پس می کشم:

"زرین تاج! زرین تاج!

اسماعیل مرا ندیدی؟"

در عمارت قدیمی

فقط صدای خود را می شنوم."

این شعر اول بار در مجموعه ی "اندوه مرز" 1368 و سپس در مجموعه ی "رفتم گلت بچینم" 1998 به چاپ رسیده است.

هم سرنوشتی عزت ها با زرین تاج ها در زندگی و مرگ به راستی مجازی نبود. عزت را در 17 دی ماه 1360 همراه با یک زن و پنجاه مرد چپگرای دیگر تیرباران و اجسادشان را در گورستان خاوران (کفرآباد) در چهارده کیلومتری جنوب شرقی تهران چال کردند. من اول بار در تیرماه 1360 همراه با همسرم عزت به آن گورستان رفتم تا از خاک یکی از خویشاوندانم به نام صادق اخوت که پس از تیرباران در آنجا چال شده بود دیدن کنم. در آن زمان شاید کمتر از سی نفر در خاوران دفن شده بودند. بار دوم پس از تیرباران عزت با شوهر خواهرم حسین اخوت مقدم به سر خاک عزت رفتم  ولی پس از تیرباران حسین در اسفند 1360 نتوانستم به سر خاک او بروم. دیرتر شنیدم که سه روز پیش از تیرباران عزت، یعنی در 14 دی 1360 شش تن از اعضای یک محفل بهائی در تهران را تیرباران کرده و اجسادشان را در خاوران دفن کرده اند. تا پیش از این که این گورستان در ژانویه 2009 به دست ماموران دولتی تخریب شود، آرامگاه بیش از پنجاه بهائی و هزاران ایرانی آزاده دیگر بوده است.