|
صفحه 1 از 4
شهروند 1267 ـ پنجشنبه 4 فوریه 2010
ما نگوييم بد و میل به نا حق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم
حافظ
نمی دانم نام این نوشته را چه بگذارم ! درد دل؟ انتقاد؟ نامه سرگشاده؟ و یا روانشناسی گروهی ایرانیان؟
مقدمه
سالهای سال است که در آمریکا زندگی میکنم. خود ناخواسته و به اجبار کوچ کرده. ضربه دیده و هویت گم کرده! خیلی زود متوجه شدم که من در این وادی تنها نیستم. ده ها هزار و شاید میلیون ها انسان دیگر همچون من به ناچار جلای وطن کرده و از آب و خاک و وابستگی های قومی و خانوادگی بریده و سرانجام به این سوی اقیانوس ها رسیده اند . به کدامین گناه؟ که این رشته سر دراز دارد.
شاید مهاجران اولیه بعد از انقلاب اسلامی که به نوعی از ابواب جمعی رژیم سرنگون شده پهلوی بودند، کمتر از گروههای بعدی مهاجر، این دست و آن دست شدند و این گذار گسیختن و پیوستن دوباره را با هزینه های روحی ناچیزتری سامان دادند، اما موج مهاجرت های دوم و سوم، هم از نظر اجتماعی و هم از نظر بافت فرهنگی و طبقاتی به هیچ عنوان با مهاجران سلطنت طلب سنخیتی که نداشتند هیچ، بلکه به نوعى خود از آنها ضربه دیده و خشمگین و واخورده بودند و با هیچ چسب و سریشمی هم نمیتوانستند خودشان را به آنها بچسبانند. توده عظیمی از روشنفکران، معلمان، استادان دانشگاه، هنرمندان، دانشجویان المپیادی، خوانندگان، صاحبان مشاغل تکنیکی، مهندسان، پزشکان، حقوقدانان، نویسندگان، روزنامه نگاران، نقاشان، زندانیان سیاسی سابق و جدید، اعضا و هواداران جنبش های چپ و چریکی، پناهندگان سیاسی سکولار، فعالان جنبش های زنان، اقوام و ملیت های زخمی شده و خونین و اقلیت های مذهبی که همگی به نوعى از خفقان حکومت دینی به تنگ آمده بودند و دستگاهای عریض و طویل ارگانهای دیکتاتوری شیعه آنها را به حاشیه یا حتی خارج از جامعه پرتاب کرده بود.
این گروه عظیم نسبتاً میانسال و نسبتاً باهوش و دانشگاه دیده، که هرکدام داستان زندگیشان میتواند موضوع فیلمها و داستانهای تکاندهنده ای باشد، دل و جان به آتش نهاده و خود را از کوه ها، رودها، بیراهه ها و شهرهای ناشناخته به اروپا و امریکا رساندند. این جریان کنده شدن به اجبار و ریشه زدن به اکراه چندان هم ساده و بدون هزینه های روحی، جسمی، اقتصادی و خانوادگی نبود. داستانهای زیادی از جنونهای آنی، طلاق، زندان، انحراف، پرخاشگری بیمارگونه و حتی خودکشی و دیگرکشی از این گروه ثبت شده است. سالها طول کشید تا آبها از آسیابها بیفتد و پرخاشگری ها و مشکلات عاطفی درونی ته نشین شوند و واقعیت های زندگی جدید چشم بگشایند. سالها طول کشید تا این گروه میلیونی از هم گسیخته و ناامید و افسرده و شکست خورده و خسران دیده، بر آسیب های روانی خود چیره شوند و از حس بدگمانی و توهم توطئه فرا روند، تا با وضعیت به غایت پیچیده و نامتجانس جامعه جدید و فرهنگ جدید هم رنگ و سازگار شوند و سالهای دیگر گذشت تا آرام آرام و با احتیاط و سوء ظن کمتر گروه گروه به هم پیوستند و در محلات و شهرها و حتی ایالات ها با ایجاد کانونهای فرهنگی، کلاسهای فارسی، برنامه های چهارشنبه سوری و عید نوروز و انتشار مجله ها و نشریات فارسی زبان، گسترش موسیقی سنتی در تلاش بازسازی و تثبیت هویتIdentity از دست رفته بودند.
در فاصله سالهای ۵۷ تا ۶۲ که عمده ترین گروه های مرفه و بورکرات و تجاری و مهاجران ایرانی در امریکا را طیف سلطنت طلب فراری یا رانده شده ی مغلوب تشکیل می دادند که عمدتا صنعتی وابسته و ارتشیان طبقه متوسط به بالا بودند. آنها خیلی ساده تر خودشان را سازمان دادند و زیر پرچم درفش کاویانی و شیر و خورشید سرخ انسجام یافتند. آنها کالیفرنیا را مرکز زندگی جدید انتخاب کردند تا شهر لوس آنجلس را به تهران جلس تبدیل کرده و به نوعى سیستم شاهنشاهی ـ تهرانی را با کمی دست کاری و زرق و برق دموکراسی خواهی بازسازی نمودند و به علت داشتن تجربه و امکانات وسیعتر و بهره برداری از ایستگاه های رادیویی و برنامه های تلویزیونی خود را به سخنگوی کل جامعه ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی ارتقاء دادند. مهاجرت سازمانی و تشکیلاتی مجاهدین خلق به عراق و تخاصم مسلحانه آنها با رژیم جمهوری اسلامی و تبلیغات گسترده و سازمان یافته آنها در اروپا و امریکا توانست بخش وسیعی از سیاستمداران اروپایی و آمریکایی را به هواداری خود ترغیب کند و عملاً به تنها صدای رادیکال مخالف جمهوری اسلامی در خارج تبدیل شدند. نمایندگان مجاهدین در دهه ۸۰ و ۹۰ با گسترش تظاهرات افشاگرانه، خودسوزی، افشای شکنجه ها و اعدامهای تکان دهنده در زندانهای ایران توانستند در میان لایه های میانی اجتماع ایرانیان، آمریکائیان و اروپائیان نفوذ قابل توجهی دست و پا کنند و خود را به عنوان تنها نماینده (اپوزيسیون آلترناتیو) جمهوری اسلامی در خارج جا بزنند. حمایت بخش های وسیعی از قانون گذاران و سیاستمداران مجالس اروپایی و کنگره آمریکا از مجاهدین باعث شد که رهبری آنها دچار توهم شده تا در پناه ارتش صدامی به ایران حمله کنند که نتیجه این خودکشی سیاسی را در عملیات فروغ جاویدان دیدیم.
تضاد غرب با حکومت ایران و سیاست محاصره و منزوی کردن ایران فرصتی طلايی برای مجاهدین و سلطنت طلب ها فراهم آورد تا بتوانند بخش هایی از دستگاه قانونی و اجرائی امریکا را قانع کنند تا از سیاست محاصره و انزوای ایران از تحریم اقتصادی هم فراتر رفته و عملاً امریکا را به نفی جمهوری اسلامی و تغيیر رژیم در ایران بکشانند. تلاشهای بیل کلینتون برای دوخت و دوز کردن رابطه پاره پاره شده ایران و امریکا، و معذرت خواهی مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه کلینتون از ایران به خاطر کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ مرهمی بود بر زخم کهنه و مقدمه ای بود بر درمان بی اعتمادی عمیق بین دو کشور که متاسفانه ناتمام ماند. قدرت گیری نئوکان ها در امریکا فرصت طلائی و ممتازی بود برای سرنگونی طلبان جمهوری اسلامی. این بار مجاهدین و سلطنت طلب ها ساز و نقاره زدند و به جشن و پایکوبی پرداختند و نقل و نبات پخش کردند که ای ملت مهاجر، چه نشسته اید، چمدانها را سفت و سخت ببندید که وعده دیدارمان در تهران است و پروازهای آزادی در راه . .
تلویزیونهای لوس آنجلس بر شیپورها دمیدند که جمهوری اسلامی رفتنی است و آخوندها دارند به دنبال سوراخ موش میگردند. و چه خوب که امریکا با ماست و ما هیچ ابایی نداریم که برای رفتن جمهوری اسلامی، صدام که هیچ، دست جورج بوش و اولمرت و ناتانیاهو را هم بفشاریم!
این ها بخشی از واقعیات های دردناک و اسف بار خشم فروخفته و تحقیر شده ما ایرانیان است تا به هر قیمت که شده برای افسردگی جمعی و خصومت و پرخاشگری فردی خود، دلیل تراشی کرده و بر آن مرهمی انقلابی تجویز کنیم. من قدرت عظيم ویرانگری این خشونت و عصيان را به روشنی می بینم و آن را به عنوان یک واقعیت تکان دهنده، اما کور ارزیابی می کنم.
<< < قبلی 1 2 3 4 بعدي > >>
|