|
|
|
سخنی در پاسخ مقاله ی "سخنی با دکتر رضا براهنی |
|
|
|
رضا براهنی
|
|
پنجشنبه, 29 بهمن 1388 |
|
صفحه 1 از 5
شهروند 1269 ـ پنجشنبه 18 فوریه 2010
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
حافظ شیراز
رسم من که رسمی چندان غیرعادی هم نیست، این بوده که عموماً به مقالاتی که اثباتاً و نفیاً در حق آثار قلمی و عقاید ناچیز من نوشته می شود، پاسخ ننویسم، اما هرگز آنها را نادیده نگیرم ـ همانطور که در حافظه ی خود نادیده نمی گیرم ـ و بعداً در خلال نوشته های دیگرم، تا آنجا که امکان دارد، آنها را به درون مباحث دیگر تحویل دهم تا حق مطلب را با حفظ شأن نویسنده و موضوع در آن جا ادا کنم. استثنا بر این قاعده ی شخصی زمانی پیش می آید که نویسنده ی متنی، ضمنِ داشتن حسن نیت در گفتار و نوشتار خود، مرتکب اشتباه فاحشی در برداشت های من از موضوعی شده باشد که یا به خاطر روشن نبودن موضع گفتار و نوشتار من پیش آمده، یا به خاطر سوءتفاهم و سوءنیت، که بی پاسخ گذاشتن موضوع ممکن است حقیقت را لوث کند و سوءتفاهم های بعدی را بر گرده ی مطلب بنشاند. پاسخ گویی به این گونه سوءتفاهم های احتمالی در حوزه ی مسائل اجتماعی و سیاسی، بویژه در زمانه ی حساس کنونی که "ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد"، ضرورت تام دارد، چرا که سَیَلان و پیشرفت مباحث در این حوزه، به دلیل رسانه ای شدن برق آسای مقولات چنان پرتحرک است که غفلت از ترمیم و اصلاح سوءتفاهم ممکن است تسلسل در سوءتفاهم های بعدی را موجب شود و در همان روز یا هفته ی پس از انتشار، در صورت بی پاسخ ماندن، کاهی را به مهابتِ کوهی درآورد و اذهان عمومی را به تشویش و تردید بیندازد، و حتی به جای آنکه به من، یعنی یک فرد لطمه زند ـ که از آن به آسانی می توان چشم پوشید ـ مایه ی رسوایی و تشویر کسانی گردد که من به دفاع از آنان قدمی برداشته ام، و یا اهمیت خود موضوع را خدشه دار کند. تنها برای جلوگیری از وارد شدن لطمه به موضوع است که این یادداشت را در پاسخ "سخنی با دکتر رضا براهنی" می نویسم.
ذکر این نکته ی فرعی نیز ضروری است که برای سخن گفتن در جلسه ی روز شنبه 14 آذر 1388 سمینار دانشجویان دانشگاه تورنتو، با من پیشاپیش هماهنگی نشده بود و من مثل همیشه، به سائقه ی درون خود در آن جلسه شرکت کرده بودم، نه به قصد صحبت و یا دخالت در صحبت. هر چند دعوت مدیر جلسه را اجابت کردم و چند کلمه ای گفتم، و موقعی که در خصوص کلمه ای یا جمله ای سوءتفاهم پیش آمد، توضیح بعدی من، تنها در پاسخ به سوءتفاهم، همزمان با پایان جلسه بود، که متأسفانه می بینم آقای "علی تیزقدم"، که امیدوارم این نام زیبا نام واقعی شان باشد نه مستعار، براساس آن از کاهی کوهی برافراشته اند، که امیدواری دوم من این است که از کوه ایشان، کوهتری نسازم، هرچند ایشان پیشاپیش کوهتری ساخته، چرا که مقاله اش را اول در "جرس" به چاپ داده، و بعد مقاله از "شهروند" سردرآورده است. البته من عادت به بخشنامه کردن نوشته هایم هرگز نداشته ام. نوشته باید راه خود را خود پیدا کند. در نوشته ی آقای تیزقدم، کوچکترین نشانه ای از سوءنیت نمی بینم، وگرنه آن را به کلی بی پاسخ می گذاشتم، همانطور که چند ماهی پیش از شروع انتخابات یکی از دوستانم به من اطلاع داد که در یک روزنامه یا سایتی در اطراف واشنگتن چنین قلمداد شده که من و تعدادی از استادان دانشگاه در واشنگتن باهم گروهی به حمایت از کاندیداتوری دکتر احمدی نژاد تشکیل داده ایم، که دیگر از هر لحاظ مایه ی شگفتی بود، چرا که من در واشنگتن زندگی نمی کنم، و شایعه ای از این دست به منزله ی این است که شریعتمداری، سردبیر کیهان، از قول احمدی نژاد، مرا کاندید جایزه ی اسکار در فیلم های جنسی تاریکخانه های سابق و ملتقای خیابان های 42 و "برادوی"سابق شهر نیویورک کرده باشد و تسلسل اشتباهات تا آن جا پیشرفته باشد که در آن جا به من جایزه ی پرواز آزاد به مبداء خلقت در سیصد و چهل و شش میلیارد سال پیش داده باشند، و من در بازگشت به شکل یک آمیب درآمده باشم، و به هر چشم هم زدنی صدها هزار رأی تولید مثل کرده باشم ـ و خدایا من این تمرکز روی پریشانی حواس تاریخی را ادامه دهم و بگویم که آقا، خانم، این قلم، به همین صورت می چرخد که می چرخد، و هرگز در عمری بالاتر از هفتاد در کشور خود حکومتی پیدا نکرده که به آن رأی دهد، و به این زودی هم امید آن نمی رود که پیدا کند! اما جهان براساس نظریه ی نسبیت تاریخی می چرخد. و سبز را هم نسبت آن نسبیت می داند، و چون سبز نجیب و آشناست، امید دارد که به همان صورت، حتی اگر حکومت را به دست نگرفت بماند، چرا که هیچ چیز در چشم خلایق بهتر از امید دادن، اما بدتر از نومید کردنِ مردم پس از دادن آن امید، نیست.
ضروری است این نکته را بگویم که اگر من لحظه ای در یک حرکت، بویژه حرکت سیاسی تردید کنم، امکان ندارد قدمی در جهت هدفهای آن بردارم. من آدم سیاسی هستم، به شیوه ای خاص ـ و استثنا هم نیستم. اغلب آدم ها سیاسی هستند، هرکدام به شیوه ای. همانطور که در رسانه های مختلف آمده، من نیز مثل هزاران نفر دیگر با اتوبوس به نیویورک رفتم. بسیار خوشحال شدم که دوست بزرگم "نوم چامسکی" به جمع ما پیوست. افتخار داشتم که چند کلمه ای درباره ی او از رهگذر فتح باب بگویم. خودم نیز سخنرانی کردم، و مثل هر سخنران نظر شخصی خود را گفتم. با چندین روزنامه نگار و شبکه ی خصوصی و عمومی تلویزیونی و رادیویی مصاحبه کردم. در حرکت بعدی بر روی پل "بروکلین" در میان جمع، نیروی شگفت انگیزی از درک حضور جوانان پیدا کرده بودم و تمامی راه را پای پیاده رفتم. روز بعد در کلیسای معظم "هارلم"، و در کنار استادان، جامعه شناسان و نویسندگان، مثل سایر سخنرانان حرف زدم. چند هفته بعد در کنار ایرانیان دیگر در یک راه پیمایی بزرگ در واشنگتن شرکت کردم، در کنار داماد و دخترم، و مثل بقیه در کشیدن پرچم سبز شرکت کردم، و به قول شاعری که حالا نامش یادم نیست عمل کردم "به رودخانه بپیوند اگر هدف دریاست." و این نوعی عشق است. نوعی راه پیمایی به سوی روشنایی است. روشنایی ای که شخصاً امیدی به ظهور آن در بقیه ی عمر خود نمی بینم. اما از همان عنفوان جوانی چشم به راهش بوده ام، و در دوران کسادی بازار آن، برای حصول آن سر و شانه ی خود را به دیوار کوبیده ام، با این یقین، بویژه در زمان حاضر، و پس از گذشت این همه سال که آزادی از نوعی که من می خواهم و میلیونها آدم دیگر هم خواهان آن هستند، دستگیر من و ما نخواهد شد. اما، گفتم که این نوعی عشق است در راه آزادی که پای مرا در این راه انداخته، اما هنوز از پایم نینداخته است، و امیدوارم تا پای گور نیز دستگیر من همان خواستن آزادی باشد. هرچند امکان دارد کسانی با برداشت های من از آزادی مخالف باشند، و یا ممکن است من با برداشت های آنان مخالف باشم، همانطور که من تعهد نکرده ام که با همه چیز جنبش سبز یا هر جنبش دیگری موافق باشم.این بیان آزادانه و بی هیچ حصر و استثنا آزادانه است که من با آن موافقم، اما
<< < قبلی 1 2 3 4 5 بعدي > >>
|
|