حق تعیین سرنوشت و حرکت ملی آذربایجان چاپ پست الكترونيكي
م. ائینالی   
پنجشنبه, 02 مهر 1388

در اینجا باید به یک حقیقت انکار ناپذیر نیز اشاره شود و آن اینکه، هم در جریان مبارزات ذکر شده ی بالا و هم در رابطه با اعتراضات دیگر (از جمله حوادث دانشجوئی 18 تیر و کمپین جمع آوری امضا برای زبان مادری) فعالان و مردم آذربایجان عملا با این حقیقت روبرو بودند که مبارزات و مطالبات آنان در هر سطحی به طور سازمان یافته از طرف اپوزیسیون جمهوری اسلامی (از روشنفکران بدون تعلقات تشکیلاتی گرفته تا تشکلات چپ و راست) همواره بی حمایت، بی توجه و بی پاسخ مانده تا بدانجا که حتی بسیاری از آنها عملا از انعکاس رخدادهای این اعتراضات در رسانه های خود جلوگیری و یا آن را بایکوت کرده اند. و این در حالی که است که هرگونه حرکات اعتراضی (هر چند کوچک و محدود) که رهبریت آن در دست عنصر فارس بوده و یا در مناطق فارس نشین ایران صورت گرفته از سوی همان تشکلات و رسانه ها بزرگ نمائی شده و بی ملاحظه مورد حمایت قرار گرفته است. از این حقایق می توان نتیجه گرفت که فشار دستگاه دولتی از یک طرف و سکوت و یا سرپوش گذاشتن و یا حتی توجیه و تأئید تبعیض و ستم به ترکان و آذربایجان توسط اپوزیسیون و روشنفکران فارس از طرف دیگر عامل مهمی در طرح جدی و رشد ایده ی حق تعیین سرنوشت به مثابه ی جدائی از ایران در بین بخشی از فعالان آذربایجانی بوده است که حوادث بین المللی و منطقه ای تنها به عنوان عنصر تقویتی آن عمل کرده است.

اما وجود و یا بیان واقعیات انکارناپذیر تبعیض و ستم، فی نفسه به نظریه ای حقانیت نمی بخشد، چرا که، ایده ای که مبارزه با ولایت فقیه و تئوکراسی حاکم و یا مبارزه برای احقاق حقوق شهروندی را فقط به "فارس ها" می سپارد و دیگر ملیتهای ایران را از مبارزه علیه آن بر حذر داشته و یا آن را کم رنگ، غیر فعال و فرعی می شمارد می تواند نتایج فاجعه باری برای آذربایجان نیز به دنبال داشته باشد. اولا این بینش در استدلال خود دچار مشکل اساسی بوده و از پیوند اجزاء مسئله و نتایج آن غافل است. در واقع نوع استدلال توجه آدمی را به تشبیهی وا می دارد که مثلا مبارزه علیه نژادپرستی در آمریکا و یا استرالیا (و یا هر کشور دیگر) را فقط به عهده ی سفیدپوستان آن کشورها محول کند با این منطق و یا پشتوانه که دولتهای آمریکا و استرالیا در اصل نماینده سفیدپوستان (در عمل عمدتا آنگلوساکسون ها) بوده و آبوره ها و سرخ پوستان (و یا لاتین آمریکائی تبارها و مکزیکی ها) باید عمدتا برای ایجاد دولت ملی خود فعالیت و مبارزه کنند!؟ اینگونه استدلال نه تنها به لوث کردن مبارزات اجتماعی ـ سیاسی توده های مردم می پردازد، بلکه در عمل سفیدپوستها و یا آنگلوساکسون ها را یکدست فرض کرده و همگی آنان را حامی سیستم تبعیض و ستم و نژادپرست قلمداد می کند. ثانیا با احاله و محول کردن مبارزه برای تعویض و یا برچیدن ساختارهای نژادپرستی فقط به سفیدپوستها فعالیت و مبارزه  آنهائی را که ستم در مورد آنان اعمال می شود به عرصه ای می کشاند که امکان تحقق و برچیدن آن در عمل از عهده ی آنان خارج است.

استدلال فوق در تعمیم خود به شرایط جامعه ی ایران و آذربایجان ابعاد خطرناکتری به خود می گیرد چرا که امر مبارزه و پیروزی بر رژیمی چون جمهوری اسلامی را با تنها گذاشتن بخشی از مردم و با تشویق بخشی دیگر به سکوت در عمل به ناممکنات تبدیل می کند. در واقع پراکنده کردن نیروی مقاومت و سرکوب آن در شکل اجزاء کوچکتر و قابل کنترل همان چیزی است که اتوریته ی حاکم همواره و با تمام تلاش و نیروی خود به دنبال آن بوده و هست. بنابراین، این موضعگیری نه تنها امکان کنترل و سرکوبی تحرکات آتی در ایران را سهلتر می سازد، بلکه حرکت ملی آذربایجان را نیز از سیر حوادث سیاسی و سرتاسری جدا ساخته و آن را به حاشیه و انزوا می کشاند. در واقع حرکت و آکتوری که نتواند در صحنه ی سیاسی ـ مبارزاتی ایران عرضه اندام کرده و تأثیرگذار باشد طبیعتا هرگونه شانس پیروزی منفردانه و نهائی را نیز از خود سلب می کند. از سوی دیگر جنبشی که از مبارزه ی متحد و سراسری در یک کشور چند ملیتی شانه خالی کرده و تک روی می کند نمی تواند با به وجود آوردن مکانیسمها و کانالهای مختلف سرتاسری در فردای تلاطمات سیاسی ایران پی گیر سهم و جامه عمل پوشاندن به مطالبات اساسی خود باشد. این تنها در روند حضور در تحرکات سرتاسری است که یک حرکت می تواند رهبران و یا مدافعان و مؤتلفان بالفعل و بالقوه در سطح کشوری برای مطالبات خود کسب کند. به بیان دیگر نتیجه ی منطقی استدلال نظریه ی ذکر شده (دانسته و یا ندانسته) به انفعال کشیدن قربانیان ستم و تبعیض و وادار کردن آنان به سکوت در برابر جمهوری اسلامی از یک طرف و حذف آذربایجان از روند معادلات سیاسی ایران است، ولی هم تجربه ی تاریخ مبارزات آذربایجان و هم تحرکات اخیر ایران (خصوصا تهران) به وضوح نشان داده است که هرگونه مبارزه برای رهائی از چنگال حکومت جمهوری اسلامی تنها از کانال همکاری متحدانه و مبارزه ی مشترک خلقهای ایران امکان پذیر و قابل دسترسی است.  

از سوی دیگر دولت ایدئولوژیک و مذهبی، ساختار ولایت فقیه و جمهوری اسلامی مسئله ای است که ترکان (و سایر ملل ایران) با گوشت و پوست خود همواره سیاستهای آن را لمس و طعم تلخ آن را چشیده اند، به طوری که مبارزه ترکان و آذربایجانیها با پدیده ی ولایت فقیه و جمهوری اسلامی یک واقعیت عینی در طی سی سال اخیر بوده است. بنابراین همچنانکه مبارزه برای دمکراسی خواهی تنها درد "فارسها" نبوده و نیست مبارزه با جمهوری اسلامی و ولایت فقیه نیز نمی تواند تنها وظیفه ی "فارسها" باشد. جمهوری اسلامی در سرکوب آزادی، فارس و ترک نمی شناسد و چنگال اختاپوسی خود را بر کل جامعه ی ایران گسترده که آذربایجان جنوبی نیز تنها جزئی از آن است.  "مبارزه برای استقلال ملی، حق تعيين سرنوشت برای اداره خود (و رهائی از يوغ استعمار)" و هر آنچه شما اسمش را بگذارید در شرایط کنونی از کانال مبارزه علیه استبداد و سیستم ولایت فقیه حاکم، که جمهوری اسلامی آن را نمایندگی میکند، می گذرد. حاکمیت کنونی با نیروی قهریه و ماشین سرکوب خود مانع اصلی تشکل و سازمانیابی جنبش مردمی آذربایجان (و سایر ملیتها) در جهت نیل به اهداف ملی ـ دموکراتیک خود است. بنابر این بدون مبارزه برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ایران (که تبلور قدرت شوونیسم و آپارتاید ملی در بین حکومتیان نیز هست) هیچ ملتی در ایران به آزادی نخواهد رسید. لیکن نباید فراموش کرد که سرنگونی جمهوری اسلامی فی نفسه و به خودی خود به معنای دستیابی ملت آذربایجان و ملل دیگر به اهداف و حقوق دموکراتیک خود نبوده، اما گامی ضروری و لازم در جهت تحقق آن است.

مورد دیگر و  مهم تر در نظریه ی ذکر شده، درک عواقب و انعکاس نتایج آن، در مخدوش کردن و یا زیر سئوال بردن پیوستگی مبارزه ی حرکت ملی آذربایجان با دموکراسی و آزادیخواهی است چرا که این نظریه مبارزه برای دموکراسی و بر علیه توتالیتاریسم  یا دولت تئوکراتیک حاکم بر ایران (یعنی مانع اولیه ی تحقق مطالبات ملی و حق تعیین سرنوشت) را مشروط کرده و تقدم به مبارزه برای ایجاد دولت ملی داده است، اما واضح است که امروز هر کس و یا هر نیروئی که در ایران بخواهد برای ایجاد یک جامعه آزاد و دموکراتیک مبارزه کند باید هم برای تبدیل دولت مذهبی به یک دولت سکولار و غیر ایدئولوژیک، هم برای کسب حقوق شهروندی و هم برای تغییر ساختار حکومت تک ملیتی به سیستم چند ملیتی مبارزه کند. این وظیفه شامل همه ی مبارزان دموکراسی و از جمله آن دسته از فعالان جنبش ملی که معتقد به یک آذربایجان مستقل هستند نیز می شود. این ضرورت از آنجا ناشی می شود که نه مبارزه علیه سیستم ولایت فقیه، نه کسب حقوق شهروندی و نه ایجاد یک جامعه ی دموکراتیک در ایران منافاتی با ایده ی حق تعیین سرنوشت ملی و یا آذربایجان آزاد و مستقل نداشته و درست برعکس در جهت سهولت دستیابی بدان عمل می کند. بنابراین گرایش و نظریه ای که اجزای دموکراسی در راه رسیدن به یک آذربایجان مستقل را از یکدیگر تفکیک و یا اصول آن را در تقابل با یکدیگر قرار می دهد، و یا با تمرکز بر روی ایجاد دولت ملی به بهای دیگر اجزاء دموکراسی می پردازد، در عمل دموکراسی را نفی و تحقق آن را تعویق به محال می کند.