چند تا از بچه ها، بازیشان را رها کردند و به طرف من ـ که پشت به در ورودی مدرسه ایستاده بودم و داشتم از بازی بچه ها عکس
مادرم گفت، "مادر درسی بخوان که هیچوقت نمیری". وقتی دید با دهان باز نگاهش می کنم، از حافظ و حافظه اش غزلی خواند می گفت، مثل حافظ.
پس از مکالمه ای کوتاه، خبر مرگِ مصنوعی منصور را به من می دهد. به او متذکر می شوم که شوخی تلخی ست. خبر را تکرار و تکرار می کند
بر بال شب بوهای بیقرار/تا بلندای آسمان تمام آبی/به پیشگاه خورشید شتافتی/ تا پیکر خسته را / در ذره های روشن اقیانوس نورتعمید دهی
اما اینک، جهان بدون منصور را میبینم. جهان بدون خویشتن را. جهان بدون نسل خود را. نسل ستیز و سیانور. نسل نه. نسل نبرد بیامان و زندان و شکنجه
کدام شرایط هر دوشان را تسلیم مرگ کرد؛ هم "غزاله ی علیزاده" و هم "منصور خاکسار" را؟ بر دارشان نکردند، اما واداشتن شان تا تسلیم مرگ شوند