|
صفحه 2 از 2
سیگار دوم را هم آتش میزنم و به عكس مرحوم ابوی نگاه میكنم. پدرم را تراخم كور نكرد. هیچوقت هم دست به بوریا نگذاشت. پدربزرگ كه مُرد پدرم زیرزمین خانه را با سنگ و شن پركرد و ستونهای ایوان را با آجر بالا آورد و چیزی مثل یك هال تاریك و بزرگ روبهروی اتاقهای بالای ایوان درست كرد. میگفت خانههای دورهساز قدیمی زمستانها سرد است و تابستانها گرم. درختِكُنارِ بلندِ توی حیاط را هم انداخت و كف آجر فرش زمین را موزاییك كرد. بعدهم افتاد به جان كبوترهای چاهی خانه كه از پنجرههای بازِ ایوان سابق میآمدند توی هال جدید و به قالی و پشتیها فضله میریختند. یا روی چراغهای مهتابی مینشستند و مهتابیها میافتاد پایین و خرد میشد و پدرم سرِ فحش را میكشید به كبوترها و جدوآباد خودش. تا بالاخره هم یك روز مرد صیادی آورد خانه همه را گرفت و با خودش برد.
بهعكس اش كه نگاه میكنم میبینم شباهتمان حتی كمتر از شباهتی است كه به پدربزرگ بوریا بافم دارم. زنم سرِ این موضوع همیشه سرزنشام میكند. فكر میكند من عمداً او را فراموش میكنم.
برای اینكه چشمم به شجرهنامه ی كوفتی روی میز نیفتد اطلس جغرافیایی را باز میكنم. زنم تصویر جانور كوچك و خپلهای را نشانم میدهد و میگوید:«اینگربه است.» بعد هم روی تكه كاغذی شكل بیریختی میكشد و میگوید: «كشورما شبیه گربهای است كه روی پاهای عقبیاش نشسته است.»
پدرم كارمند اداره ی پست بود. مأمور توزیع و پشتنویسی و توزیعنامهها و بستههای پستی. گوشه ی سالن اداره، پشت میزِ سنگی درازی مینشست و نامهها را مرتب میكرد. توی دفتری شماره میگذاشت و مهر میكرد، بعد نامههای آماده را كه به مقصد شهرها و حتی كشورهای مختلفی بودند تحویل مأمور دیگری میداد و از نو پشت لبه ی سنگی میزش فرو میرفت و چرت میزد.
زنم تصویر گربه را میگذارد روبهرویم و لبخند میزند. چیزی را كه یادم آمده به او میگویم: «نمیدانم توی چه كتابی خوانده بودم كه نقشه ی كشورمان شبیه یك لكه است.» زنم ابروهایش را بالا میاندازد و میگوید:«لكه؟ بهنظر من گربه قشنگتر است.»
درِ خانه را باز میكنم. مردِ كوتاه قدِ سبزهای از لای در سرش را میآورد تو و سراغ پدرم را میگیرد. پدرم خانه نیست، دستش را جلو میآورد، بقچهای میدهد دستم و میرود. بقچه مثل بالش نرمی است. همانطور كه میآیم از دالان بیرون، وسوسه میشوم توی بقچه را ببینم. گرهاش را باز میكنم. اول چندبال خاكستری و براق میافتد بیرون، بعد هم گردنهای خونی و بریده ی كبوترها. بقچه را پرت میكنم كف حیاط و فرار میكنم توی كوچه.
یك شب همانطور كه زنم كتاب تاریخ سه هزار ساله را برایم میخواند خوابش برد. من هم كمكم چشمهایم گرم شد كه صدای خنده ی چند مرد را از پشت بام شنیدم كه حرفهای بدی بههم میزنند و گریه و التماس زنی هم لابهلای صحبتهایشان شنیده میشد. ترس برم داشت. آمدم توی حیاط چراغها را روشن كردم، كسی نبود، بعد همراه زنم كه بیدار شده بود رفتیم پشتبام و چراغ قوه انداختیم توی تاریكی. هیچچیز نبود، فقط گربهای دیدیم كه روی پاهای عقبیاش نشسته بود و چشمهای براقش توی تاریكی میدرخشید.
دیگر سیگاری برایم نمانده و حالا زنم برمیگردد و من باز همه ی عكسها و آدمها و كتابها را فراموش كردهام، حتی نام زنم را از یاد بردهام. سودابه بود یا مریم یا فرنگیس؟ همان زن مهربانی كه برایم دستهگل میخك میآورد و ساعتها كنار تختم مینشیند و دعا میخواند. حالا همان زن میآید و دوباره او را نخواهم شناخت، نهتنها او را كه هیچكدام از این عكسهای زرد قدیمی و كتابهای نیمه خوانده را هم بهیاد نخواهم آورد. حتی پدرم را كه پسر او هستم و اگر هزار بار هم داستان زندگیاش را بخوانم، بازهم او را نخواهم شناخت.
صدای زنگ درخانه بلند میشود، یعنی كی پشت در است؟
|