پیام دکتر رضا براهنی به نشست ادبی گیلان چاپ پست الكترونيكي
چهارشنبه, 01 آبان 1387

شماره 1200 ـ پنجشنبه 23 اکتبر 2008

 

کشف ها در آغاز غلط جلوه کرده اند

 

نسل جوان! با توام! زبان زندان و شکنجه زبان قطعه قطعه است.

 

عادتمان داده اند همه چیز را بفهمیم. اول باید پدیده بودن پدیده را بفهمیم.

 

 

 

دوستان، شاعران، نویسندگان خطه محبوب من گیلان

 

با سلام و با تشکر از شما که برای بررسی شعر من گرد هم آمده اید، به اختصار چند نکته را از فاصله بسیار دور خدمت شما عرض می کنم:

 

   1ـ در همه ی هنرهای ادبی، بویژه شعر، "گفتن" باید از آنچه توسط "گفتن" "گفته" می شود، تفکیک ناپذیر باشد، یعنی شعری که به آسانی قابل تجزیه به مفهوم و معنا و احساس در یک سو، و زبان و شگردهای زبانی از سوی دیگر باشد، از حوزه ی انتفاعی شعر خارج می شود و به سوی چیزی که نهایتا غیر شعر خواهد بود، متمایل می شود، و حتی نهایتا از شعر به سوی غیر شعر سیر می کند، حتی اگر به ظاهر، حتی در باطن، شعر عاشقانه باشد که بسیاری از آفرینندگان شعر آن را بر انواع غیرتغزلی ارجح شمرده اند. این موضوع ـ اگر قدری فنی تر هم حرف بزنیم ـ جدا از بیان خوب موضوع، اندیشه و احساس و ترکیب آنها و یا ترکیب عناصر دیگری است. بیان عالی اندیشه هم شعر نیست، مگر اینکه این جا نیز مثل هر حوزه دیگر در شعر، "گفتن" از آنچه توسط "گفتن" "گفته" می شود تفکیک ناپذیر باشد. وقتی که "بیدل" که شاعری بسیار گرانقدر است، می گوید: "گر این است سنگینی خواب ما ـ خروش قیامت هم افسانه ای است"، به رغم فصاحت بیان، به رغم وزن، و به رغم پس و پیش شدن لولاهای مفردات زبان، باز شعر در حوزه ی بیان مستقیم معنا قرار می گیرد، یعنی هنوز ما در حوزه ی نظم قرار داریم ـ که البته این شیوه ی همیشگی او نیست، و چون نیست در واقع این مثال را از او انتخاب کردیم. در این بیت هر چند "گر" اهمیت شرطی خود را دارد ـ یعنی اگر خواب ما این همه سنگین باشد، ما با خروش قیامت هم بلند نخواهیم شد ـ اما در زبانِ آن، گفتن از آنچه توسط "گفتن" "گفته" شده تفکیک پذیر است. معنا جدا از بیان هم می تواند بایستد، یعنی این بیان که از آن شده. اما حالا که بیتی را با کلمه ی شرطی "گر" شروع کردیم، بیتی از حافظ را هم بیاوریم که با همان واژه "گر" شروع می شود ـ البته نه هر"گر"ی در حافظ ـ قضیه روشن تر می شود. نه اینکه ابیات شعرهای حافظ همگی از این نوع است و ابیات شعر بیدل، جمله از آن نوع دیگر، اما اگر به مثالی که از حافظ می دهیم دقت کنیم، پرده از روی توّهم می افتد. حافظ می گوید: "گر تیغ بارد در کوی آن ماه ـ گردن نهادیم الحکم لله". در این جا واژه ی "گر"، به رغم حضور واژه هایی چون "تیغ"، "کوی"، "ماه"، "گردون" و غیره، که به ظاهر از واژه ی ناچیزی چون "گر" بی مقدار ارزش بیشتری دارند، در یک موقعیت بسیار استثنایی قرار گرفته، و در نتیجه شعر را از نظر بیان یک معنای مطلق دچار بحران کرده است. یعنی اگر حتی تیغ در کوی آن ماه ببارد، گردنمان از مو باریک تر است، و حکم، حکم الهی است، اما اگر تیغ نبارد چطور؟ از حکم سرپیچی می کنیم؟ می دانیم که نمی کنیم، اما زبان آنچه را که ما نمی گوییم یا جرات گفتنش را نداریم، یا اگر خطر کردیم و گفتیم کفر گفته ایم، از آن ته، از آن عمق، به صورت بحران زبان معرفی می کند. اگر زبان این اندازه دو دِله باشد، در واقع سه دِله است. این زبان هم اولی را می گوید، هم دومی را می گوید، و هم زبانی است که شق ثالثی را پیش می کشد، و آن این است که شما می توانید زبانی را به کار بگیرید که هم این باشد، هم آن، و هم مجموع  این و آن هر دو. این سه، حاصل جمع "گفتن" و "گفته" موضوع اصلی گفتمان شعر است.

 

      2ـ در گذشته نشان داده ام که گاهی یک حرف یا کلمه ی ناچیز در موقعیتی تاریخی قرار می گیرد: "من از تو می مُردم، اما تو زندگانی من بودی". "از"، یک "ازِ" نحیف ناچیز، تکلیف چیزهای بزرگتر مثل "من"، "تو"، "می مردم"، "زندگانی" و "بودی" را  تعیین می کند، و اگر دقت کنیم، همین "ازِ" نحیف و مختصر ما را برمی گرداند و به خویشکاری بنیادی کلمه ی "از" در خود زبان. یکی این است که بگوییم، "من از دست تو می مُردم"، که چیز مهمی نگفته ایم، هر روز ممکن است بگوییم و حتی ندانیم که  گفته ایم، و یکی هم این است که بگوییم من از این "از" که بین ما قرار گرفته، و ذاتش، وظیفه اش از نظر زبانشناسی، فاصله گذاری است، و بین من و تو حائل و مانع شده، یعنی طبق نقش ذاتی آن در زبان که رمز فاصله است، فاصله انداخته ـ و در واقع با ظهور و حضور مطلق خود در اوج، با خودکامگی مطلق نقش خود، فاصله انداخته ـ می مُردم، زیرا که "از" در هر چیزی که در هر جایی با فاصله سرو کار دارد، دخالت کرده است و دخالت خواهد کرد ـ پس، من از این "از" که قبل از تو قرار گرفته، "می مردم / اما تو زندگانی من بودی." به خاطر این "از" تو هم زندگانی من بودی و هم من به خاطر این "از" می مردم. این هم یک بحران. حالا شما می توانید صنعتی به صنایع ادبی به نام صنعت "ازیدن"، "بوطیقای ازیدن" اضافه کنید و گناه این بدعت را  گردن من بیندازید. چرا؟ سئوال این است، چرا به عظمت این واژه، این نشانه ی فاصله بین زندگی و مرگ عاشق یا معشوق، آدم بدعتِ بدیعی به نام "ازیدن" نگذارد. حتی اگر ده دانشکده ی ادبیات و گروه زبان فارسی هم فریاد بزند، آقا، غلط است! نه! غلط آن چیزی است که کشف نکنی، آن چیزی است که کشف کردی نگویی. همه ی کشف ها در آغاز غلط جلوه کرده اند، یا غلط جلوه داده شده اند. یک روز حرف ناچیز "از" را به کار نبرید، می بینید چقدر زندگیتان لنگ می زند.