پیام دکتر رضا براهنی به نشست ادبی گیلان چاپ پست الكترونيكي
چهارشنبه, 01 آبان 1387

 

     4ـ وقتی که شعر "دف" را در اواخر دهه ی شصت در کتاب بزرگداشت زنده یاد حنانه، استاد موسیقی، چاپ کردم، دو تن علیه آن طنز نوشتند: "ابراهیم نبوی" و دوستم زنده یاد "عمران صلاحی". مسئله این بود که من از تأثیر "دف" در یک جمع دف زن در شمال تهران ـ که جمعی از دروایش کرد اجرا می کردند طوری به وجد و هیجان آمدم که قدری هم توام با رعب و وحشت از خودم، و شاید بهتر بگویم، از تشویش درونم، بود. شعر دو ماه بعد آمد، موقعی که در خانه تنها بودم. وقتی که شعر را تمام کردم، سراغ خود آن درویشی رفتم که رئیس بقیه بود. تنهایی با او نشستم و شعر را برایش خواندم. من روی زمین نشسته بودم، او روی صندلی ای که شکل یک منبر کوتاه بود. پس از شنیدن شعر بلند شد، کنار من نشست. من از او پرسیدم: "تو دئونیزوس را می شناسی؟" گفت، نه والله. گفتم، اسم دیگری هم دارد. گفت، چیه؟ گفتم، "باکوس"، گفت، یعنی همین "باکو"ی خودمان؟ گفتم، دقیقاً ریشه ی کلمات یکی است. و از بغ می آید، که نام خدای شراب یونانی هاست، اما نام ریشه ی ایرانی و ترکی هم دارد و کلمه ی "بیگ" هم از آنجا آمده. گفت، حالا این به من چه ربطی دارد؟ گفتم، هیچی، به گمانم او هم دف می زده. بعد از من پرسید، شما دف می زنی؟ گفتم، نه والله. تقریبا یک سال بعد، روی تخته سیاه کوچولوی زیرزمین خانه ام که به "کارگاه زیرزمین" شهرت یافت، نوشتم: "آب را و کافی را ترکیب می کنند / گل می چکد به روی نمی دانم." بچه ها پرسیدند، یعنی چی؟ گفتم، همین! وقتی "یعنی چی" را حذف کنیم، می فهمیم خود پدیده چیست. عادتمان داده اند همه چیز را بفهمیم. اول باید پدیده بودن پدیده را بفهمیم. "آب" و "کافی" را فقط در یک جا ترکیب می کنند: در زبان. در خارج از زبان ترکیب نمی کنند.

         با دوست نقاش و شاعرم، احمد وثوق احمدی، رفته بودیم دیدن زنده یاد احمدشاملو. خطاب به پروانه ها تازه درآمده بود. کتاب را باز کرد،  صفحه ای آمد که در آن شعر از "هوش می" چاپ شده بود. گفت، "یعنی چی؟" گفتم، "کسی که از هوش می رَوَد، نمی گوید، "از هوش می روم، تا برسد به رَوَم" از هوش رفته، ما فقط از "هوش می" را می شنویم. وقتی رسیدم به سطر: "اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم، نمی بینَمَم."  شاملو دست راستش را بلند کرد، زد به پیشانی اش: "چرا به ذهنم نرسیده!" نمی بینَمَم! چند ماهی پس از این دیدار خبر شدم که شاملو رفته بیمارستان. رفتم دیدنش. ناگهان دیدم نسخه ی "خطاب به پروانه ها" بالا سرش است. گفتم، "این را برای چی آوردی بیمارستان؟" گفت: کار دستمون دادی!"

          دوستان ارجمند گیلانی، مرا ببخشید. کار دست خلایق داده ام.

14 اکتبر 2008

* چاپ آثار رضا براهنی، بی اجازه ی او ممنوع است.