آشنایی با افراشته مسیر زندگی مرا عوض کرد چاپ پست الكترونيكي
شهروند   
دوشنبه, 23 شهریور 1388

 

شهروند 1247  پنجشنبه 17 سپتامبر 2009

 

گفت وگوی شهروند با نصرت الله نوح طنزپرداز پیشکسوت

 

نصرت الله نوحیان (نوح) به سال 1310 در سمنان متولد شد. در سال 1329 زادگاهش را ترک کرد و به تهران آمد و از همان زمان فعالیت های ادبی ـ سیاسی اش را نیز آغاز کرد.

نخستین شعر او به سال 1330 در روزنامه فکاهی ـ سیاسی چلنگر (که با مدیریت محمدعلی افراشته منتشر می شد) انتشار یافت. پس از آن اشعار و آثار او در دیگر نشریات با امضای (نوح) منتشر می شد. با تشدید اختناق، پس از 28 مرداد سال 32 نوح دستگیر شد و پس از آزادی، اشعار خود را با امضاهای "سپند" و "میغ" منتشر می کرد. اولین کتاب شعرش، منظومه "گرگ مجروح" در سال 1333 پس از کودتای 28 مرداد چاپ شد ولی ماموران فرمانداری نظامی آن را از چاپخانه جمع کردند و نوح را نیز به زندان سپردند. از سال 1339 نوح ضمن کار مستمر در روزنامه کیهان (تا سال 1358) با اکثر مجلات و روزنامه های تهران همکاری داشت.

در سال 1336 نخستین مجموعه شعرش با عنوان "گل هایی که پژمرد" به چاپ رسید و دومین مجموعه شعرش "دنیای رنگها" به سال 1342 انتشار یافت. آثار تحقیقی او به ترتیب تذکره شعرای سمنان (1336)، ستارگان تابان (مقالات چاپ شده در مطبوعات پیرامون شعر فارسی 1338) دیوان رفعت سمنانی با مقدمه دکتر ذبیح الله صفا در سال 1339 منتشر شد.

پس از انقلاب، مجموعه اشعار سیاسی نوح با عنوان "فرزند رنج" انتشار یافت. در همین سالها نوح مجموعه کارهای محمدعلی افراشته را در سه جلد با عنوانهای "مجموعه های شعر محمدعلی افراشته"، "چهل داستان" و "نمایشنامه ها، تعزیه ها و سفرنامه" گردآوری و چاپ کرد. همچنین تنظیم و چاپ آثار "عجم" اثر فرصت شیرازی همراه با بررسی آثار و زندگینامه مولف در سال 1362 از دیگر کارهای نوح است. در آمریکا نیز نوح، دوره روزنامه فکاهی ـ سیاسی آهنگر چاپ ایران را با مقدمه ای پیرامون چگونگی پیدایش، انتشار و لغو و توقیف آن تجدید چاپ کرد. در سال 1373 کتاب بررسی طنز در ادبیات و  مطبوعات فارسی را با مقدمه استاد محمد جعفر محجوب در سن حوزه انتشار داد و در سال 1377 "آتشکده سرد" گزینه شعر خود را چاپ کرد.

چاپ جدید تذکره شعرای سمنان و مجموعه شعر به گویش سمنانی با عنوان "ننین هکاتی" (حرفهای ننه) از کارهای تازه نوح است که در سال 1380 منتشر شده است.

 

نصرت اله نوح شاعر و طنزپرداز فراز و نشیب های زندگی خود را  در حوزه های شخصی، اجتماعی و سیاسی چگونه به یاد می آورد؟

 

ـ من در 12 آبان ماه سال 1310 شمسی خودمان در ولایت سمنان متولد شده ام. همانطور که ملاحظه می فرمایید ما، تولد من و اعلیحضرت روانشاد همایونی یکی است و شاید هم علاقه مفرط من! به آن روانشاد همین تقارن تولد ما در ماه آبان بوده باشد! البته تفاوت مختصری در نوع زیست ما وجود داشت. مثلا ایشان را از سنین نوجوانی برای تحصیل به سوئیس فرستادند و مرا هم از سیزده سالگی به علت درگذشت پدرم از مدرسه بیرون آوردند و به کارخانه ریسمان ریسی سمنان بردند تا تحصیلاتم را در آنجا ادامه دهم.

و چه سالهای تحصیلی خوبی بود. همان جا بود که با کار و سرمایه و سود، استثمار و سرانجام استعمار آشنا شدم. در سالهای پس از شهریور بیست تشکیلات حزب توده ایران در سراسر کشور گسترده بود و در شهر کوچک ما نیز کلوپ، تابلو و دم دستگاهی داشت و ما هم که جوانان تازه سال بودیم به همراه کارگران عضو اتحادیه کارگری کارگران سمنان برای استفاده از سخنرانی سخنرانان حزبی به  کلوپ حزب می رفتیم.

در آن زمان روانشاد مهندس صادق انصاری (دایی دوست دیرینه ام فرخ نگهدار) مسئول تشکیلات سمنان بود و داستانهای فراوانی از مبارزات او در آن سالها به خاطر دارم که در کتاب خاطراتش با عنوان "از زندگانی من، پا به پای حزب توده ایران" آمده است.

من پنج سال در کارخانه ریسندگی سمنان کار کردم و  همزمان و همراه با خودآموزی، در کلاسهایی که برای کارگران کارخانه تشکیل می شد نیز شرکت می کردم.

به غیر از کلاسهای سوادآموزی در کلاسهای آموزشی حزبی نیز شرکت می کردم که خاطرات آن روزگاران را در جلد اول یادمانده ها (که اینک جلد چهارم آن را در دست انتشار دارم) آمده است.

در تمام مدتی که در کارخانه کار می کردم، چه در شیفت شب، چه بعدازظهر یا صبح، همیشه دیوان اشعار یکی از شعرا را در دست داشتم و می خواندم. خودم هم از چهارده ـ پانزده سالگی شعر می گفتم و به خاطر حافظه قوی که داشتم اکثر شعرهایی را که می خواندم از بر می شدم که هنوز هم از بر هستم.

در سال 1328 یکی از دوستانم به نام محمد مفتون که دو سال پیش درگذشت سوژه ای به من داد و گفت این سوژه قشنگ است آن را به شعر بساز.

آن سوژه مربوط به رابطه خسرو هدایت رئیس سندیکاهای زرد آن زمان با علیاحضرت! اشرف بود. منهم ساختم و دوستان نسخه ها برداشتند و من بی خبر از همه جا مشغول کار بودم.

ضمنا رئیس کارخانه ای داشتیم که بومی بود و من در عالم جوانی او را به عنوان نماینده امپریالیزم جهانی می شناختم! و شعری هم علیه او ساخته بودم. دوستان از آن شعر نیز نسخه ها برداشتند.

در یکی از روزها که در سالن بزرگ کارخانه مشغول کار بودم یک عدد پلیس، آژان شهربانی به کارخانه آمد و پس از سئوال از چند نفر به طرف ماشینی که من پشت آن کار می کردم آمد و نام مرا پرسید.

وقتی نامم را گفتم گفت: بیا بریم دفتر کارت دارند. تا آن روز گذرم به دفتر  کارخانه نیفتاده بود، با او رفتم.

در دفتر را باز کرد و ضمن دادن سلام نظامی دو پای خود را محکم به هم کوبید و گفت: قربان متهم را آورده ام. و به من گفت برو تو اتاق!

وقتی وارد اتاق شدم دیدم تمام روسای ادارات شهر ما دور میز بزرگی نشسته اند. آنها وقتی قیافه لاغر مردنی مرا با لباس های آبی کارگری، که مقداری پنبه هم روی آن نشسته بود دیدند با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. پس از لحظه ای رئیس شهربانی، رویش را به من کرد و گفت: بچه اسمت چیه؟ گفتم: نصرت. گفت: سواد هم داری. گفتم: کمی اسمم را می توانم بنویسم. گفت: شعر هم می گویی؟ گفتم: گاهی. گفت: این دفترچه را می شناسی؟ گفتم: بله این دفترچه من است پیش شما چکار می کند؟

گفت: اشعار این دفترچه هم مال شماست؟ گفتم: آره. گفت: شعری با عنوان ... هست این هم مال شماست؟ گفتم بله.

گفت: در این شهر به خاندان جلیل سلطنت توهین شده، شما آن را ساختی؟ گفتم: بله، و او ضمن صحبت کردن با من از جایش برخاسته بود و به طرفم می آمد. وقتی کلمه "بله" را از دهانم شنید چنان سیلی محکمی به گوشم زد که واقعاً برق از چشمانم پرید و به پلیس گفت: او را ببر. این سیلی اولین صله ای بود که برای شعرم گرفتم و چشمانم باز شد. با پلیس به زندان شهربانی سمنان وارد شدم. وقتی زندانیان که غالبا جوانانی هم سن و سال و هم محلی بودند مرا دیدند و علت زندانی شدنم را پرسیدند و گفتم، کسی باور نمی کرد که برای شعر کسی را به زندان بیاندازند.