آشنایی با افراشته مسیر زندگی مرا عوض کرد چاپ پست الكترونيكي
شهروند   
دوشنبه, 23 شهریور 1388

 

خانواده و بستگان من که با بهت و حیرت متوجه بازداشت من شدند به تکاپو برخاستند. بازپرس پرونده گفت: چیزی نیست، به او بگویید نسبت شعر را به خود تکذیب کند، فوری آزادش می کنیم. ولی من زیر بار نمی رفتم و می گفتم: نه شعر مال من است و حفظ هستم. می خواهید برایتان بخوانم؟ خلاصه به سه ماه زندان محکوم شدم و وقتی هم از زندان بیرون آمدم دیگر به کارخانه پذیرفته نشدم و همراه یکی از دوستانم که سالها قبل شاگرد پدرم در مغازه نجاری بود به تهران رفتم و این زمان فروردین ماه سال 1329 بود. در واقع ماهی سیاه کوچولو از جوی حقیر به رودخانه پیوست. در تهران با چند نفر از هم ولایتی هایمان که با هم آشنا بودیم در مغازه نجاری واقع در چهارراه معزالسلطان کار می کردم. هم ولایتی هایم با من پز می دادند که رفیق ما شعر ساخته و زندانی بوده. برادر صاحب کارخانه ما، ابوالفضل صالحی روزی برای دیدن برادرش به مغازه ای که در آن کار می کردم آمد و با من هم آشنا شد و علت چگونگی زندانی شدنم را پرسید.

خلاصه او بود که مرا با همه کارگران کارخانه برادرش به تشکیلات مخفی حزب توده ایران مرتبط کرد و مرتبا روزنامه های مردم، ظفر، رزم و اعلامیه های حزبی را برای ما می آورد.

سال 1329 برای من سال پرجوش و تلاش بود. آشنایی با تشکیلات مخفی، شرکت در کلاسهای کادر که در واقع برای من دانشگاهی بود، اداره یکی دو جلسه که به عهده من گذاشته شده بود مرا از شور و شوق لبریز می کرد و من با خواندن مطبوعات حزبی و غیرحزبی و تحت تاثیر مسایل روز شعرهای تازه ای می ساختم.

 

 

از آشنایی با زنده یاد افراشته و خاطرات همکاری با چلنگر بگویید. ظاهرا نخستین شعر شما در آن نشریه چاپ شده است.

 

ـ در 19 اسفند ماه سال 1329 محمدعلی افراشته روزنامه چلنگر را منتشر کرد و این حادثه ای بود در دنیای مطبوعات. روزنامه چلنگر نخستین روزنامه ای بود که با خط و هدف خاص سیاسی ـ اجتماعی منتشر می شد. دوستان تشکیلاتی مرا به افراشته معرفی کردند. قرار تماسی به من دادند تا به خانه و دفتر روزنامه چلنگر که در خیابان نواب کوچه ماه واقع بود بروم و خودم را به او معرفی کنم. آن روز دهم اردیبهشت ماه سال 1330 و روز اول ماه می بود.

من با آثار افراشته آشنا بودم و در کلوپ حزب در سمنان یکی از کارگران در هر جلسه ای شعری از او می خواند و چهره او را هم در مطبوعات دیده بودم.

وقتی زنگ در خانه اش را زدم و او با موهایی فلفل نمکی بیرون آمد سلام کردم و علامت تماس دادم مرا به خانه دعوت کرد و کلی با هم حرف زدیم. وقتی فهمید کارگرم و فقط یک ساعت ناهاری می توانم به دیدنش بروم از من خواهش کرد که ناهار را با هم بخوریم. و اضافه کرد اینجا را خانه خودت بدان و شعرهایت را مرتب برایم بیاور.

خلاصه اینکه اولین شعرم را در شماره 21 روزنامه چلنگر در سال 1330 چاپ کرد و پس از مدتی از من خواست تا شعر محلی (سمنانی) بسازم تا در صفحه سوم روزنامه که اختصاص به اشعار محلی داشت چاپ کند. من اینکار را کردم و این ارزنده ترین هدیه ایست که از او دارم و در واقع هر چه را دارم از او و  مکتب بزرگی که من و او را پرورد دارم.

روزنامه چلنگر در واقع مکتبی بود برای تربیت شعرای جوان و مخصوصا طنزپرداز و کاریکاتوریست. برای من آشنایی با چهره هایی مانند ابوتراب جلی، ممتاز سنگسری، خلیل سامانی (موج)، حسین مجرد، محمدامین محمدی (طوطی) و کاریکاتوریست برجسته بیوک احمری و ... موهبتی بزرگ بود که از هر یک بسیار آموختم.

البته درباره یکایک این عزیزان در سه جلد یادمانده ها که منتشر  شده به تفصیل مطلب نوشته ام. آشنایی با تشکیلات مخفی حزب و پس از آن با محمدعلی افراشته مسیر زندگی مرا عوض کرد و در واقع همانطور که قبلا هم اشاره کردم هر چه دارم از این مکتب و چهره های انساندوست و نجیب آن دارم.

متاسفانه دفتر حیات روزنامه چلنگر با کودتای 28 مرداد 32 بسته شد و افراشته هم توانست دو سالی در تهران زندگی مخفی داشته باشد که با کشف سازمان نظامی حزب و کم شدن امکانات اختفاء  تشکیلات حزب افراشته را در زمستان سال 1334 از ایران خارج کرد.

افراشته توانست چهار سال در صوفیه بلغارستان زندگی در بلاد غربت را تجربه و تحمل کند و سرانجام در 16 اردیبهشت ماه سال 1338 به علت سکته قلبی در حالی که همسر و فرزندان و دوستانش با او بودند چشم از جهان پوشید.

 

یکی از کوشش های ستودنی شما چاپ مجموعه آثار زنده یاد افراشته است، در این باره بیشتر بگویید.

 

ـ من دوره روزنامه چلنگر را که در واقع کارنامه سیاسی افراشته است، نزدیک به پنجاه سال حفظ کردم و در آستانه انقلاب وقتی احساس کردم جو سیاسی ـ اجتماعی برای انتشار آثار افراشته مساعد است به سرعت دست به کار شدم و قبل از اینکه بهار آزادی تبدیل به پاییز خونین شود 3 جلد از آثار افراشته را با استخراج از دوره روزنامه چلنگر با عنوان های "مجموعه اشعار محمدعلی افراشته"، "چهل داستان" "نمایشنامه ها، تعزیه ها و سفرنامه" به چاپ رساندم. متاسفانه با زبان گیلکی آشنایی نداشتم تا اشعار گیلکی افراشته را که شاهکارهایی در آن گویش است به چاپ برسانم.

این مهم را دوست روانشادم محمود پاینده شاعر و محقق گیلک به سرانجام رساند. در آخرین دیداری که با او داشتم قرار شد مجموعه شعر گیلکی افراشته را با مجموعه های آثار فارسی او در یک جا به عنوان دیوان افراشته چاپ کنیم.

اما قبل از اینکه این کار از مرحله حرف به عمل درآید محمود بر اثر سکته قلبی درگذشت و این برنامه عملی نشد.

 

بعد از چلنگر با چه نشریاتی  همکاری داشتید؟

 

ـ پس از تعطیل و توقیف چلنگر و به آتش کشیدن دفتر و دستک آن، روزنامه طنزی که بتواند آثار من و ما را چاپ کند وجود نداشت. روزنامه ها و مجلاتی نسبتا مترقی مانند مجلات امید ایران، نقش جهان، کاویان، سپید و سیاه، روشنفکر، فردوسی و ... وجود داشت و گاهی آثار ما را چاپ می کرد. البته با مجله امید ایران که متعلق به روانشاد علی اکبر صفی پور بود مدتی همکاری دسته جمعی داشتیم و دوستانمان مانند خلیل سامانی، محمود پاینده، کارو، خسرو پیله ور، پناهی سمنانی، محمد کلانتری (پیروز)، مهدی فشنگچی که با سردبیری دکتر محمد عاصمی و گاهی محمود طلوعی هر کداممان بخشی را اداره می کردیم.

برادران توفیق (حسن، حسین، عباس) در سال 1337 توانستند امتیاز روزنامه ای به نام "طنز" را بگیرند(البته در سالهای بعد توانستند امتیاز روزنامه توفیق را بگیرند و آن را منتشر کنند). من آنها را یک بار فقط در دفتر روزنامه شبچراغ که به مدیریت ابوتراب جلی در سال 1335 منتشر می شد دیده بودم. آنها به وسیله فریدون صهبائی یکی از کادرهای چلنگر از من نیز دعوت به همکاری کردند که من هم پذیرفتم و به آن خیل طنزپردازان پیوستم. البته قبل از آن من با روزنامه ناهید فکاهی به مدیریت محمد مقدس زاده همکاری می کردم. توفیق همیشه شیرین ترین روزنامه طنز ایران بوده است. البته اینجا جای مقایسه چلنگر با توفیق نیست. چلنگر روزنامه ای سیاسی ـ اجتماعی با خط و ربط اختصاصی خودش بود که یک جمله آن بدون هدف سیاسی و دیدگاه خاص خود نوشته نمی شد.

توفیق طنزهای ملایم تر اجتماعی خود را داشت و بزرگترین طنزپردازان ایران حتی از جناح چپ نیز مانند محمدعلی افراشته، ابوتراب جلی، محمدامین محمدی (طوطی) کار خود را با روزنامه توفیق آغاز کرده بودند.

من نیز از سال 1337 با روزنامه توفیق کار کردم و همکاران برجسته ای مانند ابوالقاسم حالت، ابوتراب جلی و مهندس گویا داشتم و عزیزان بسیاری را دیدم و با آنها آشنا شدم.