دکتر براهنی و نگاهی به مسئله بحران رهبری ادبی چاپ پست الكترونيكي
حمید تقی آبادی   
پنجشنبه, 03 دی 1388

 

شهروند 1261 ـ پنجشنبه 24 دسامبر 2009

 

ترازو باید عوض می شد

 

یك توضیح  كوچك درباره سبك نوشتاری مقالات دكتر براهنی

 

 حمید تقی آبادی

بازخوانی ادبیات فارسی معاصر گواه این است که کانون اصلی شعر دهه ی هفتاد(كه سرآغاز دوره ی جدیدی از رویكردهای ادبی در شعر فارسی بود) دو جا بوده است: یکی  زیرزمین یک آپارتمان نه چندان بزرگ در تهران که در آن کارگاه شعر و قصه دکتر رضا براهنی برگزار می شد و دیگری کتاب شعری کاملا متفاوت با روحیه ی عمومی شعر و شاعری در آغاز آن دهه: «خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» اثر همین دکتر رضا، که در واقع چه در شکل سرایش و اجرای شعرها و چه در آن مقاله ی بلند و تئوریک پایانی اش گسستی بود از همه‌ی جریان‌های معاصر شعر از نیما تا دهه‌ی هفتاد شمسی. مثل مانیفیستی برای یک آغاز جدید در شعر فارسی.

در آغاز آن مقاله طولانی در موخره کتاب «خطاب به پروانه ها......» آمده بود:«چرا شاعر کهن به ندرت شعر خود را توضیح می‌داد و شاعر جدید، مثلا نیما و شاعران بعد از نیما، شعر خود را توضیح می‌دهند؟» ودر ادامه به این سئوال این‌گونه پاسخ داده شده بود:«علت آن است که فرم شعر شاعر کهن، حتی هر فرم و حتی فرم تک تک شعرهای او، قبلا توضیح داده شده بود. یعنی نت فرم از پیش نوشته شده بود و شاعر با فرم شعرش و یا بهتر بگویم با اجرای شعرش آن نت را اجرا می‌کرد.» و بعد هم در توضیح این مسئله، اضافه شده بود: «معیار در شعر جدید این است که شاعر، شعر خود را امضا کند. یعنی شاعر در فرمی شعر بگوید که قبل از فرم آن شعر وجود نداشته است و در آن فرم کسی قبل از او شعری نگفته است.»

در همین چند نقل قول کوتاه می‌توان بنیان‌های این گسست جدید را به راحتی مشاهده کرد:

الف: اجرائیت شعر

ب:تعدد فرم‌های شعری

ج: استفاده از تئوری‌های تازه مطرح شده در حوزه‌ی ادبیات و فلسفه

 با توجه به همین مبانی بود که اکثر شاعران این دهه سعی در اعمال شگردهای بدیع، ارائه‌ی لحن شخصی در زبان و ارائه‌ی هویت مستقل از آثار خود در بین سایر آثار بودند. کار آن‌ها در واقع پاسخی به بحران مدرنیسم در ادبیات ایران بود: «وقتی بسیاری از ارزش ها فرو می ریزد و هویت انسان تکه تکه می شود، شعر هم تکه تکه می شود یا از تکه تکه ها ساخته می‌شود. ناموزونی دامنش را گرفته و رها نمی کند. هرلحظه از چیزی می گوید، پریشان پریشان است. درست همان جائی که قرار است صاحب تشکیلاتی موزون شود، فالش می‌زند و از دستگاه ساده‌ی زبان و معنا خارج می‌شود» (نظریه زبانیت در شعر، مجله كارنامه، شماره46و47،ص13و14)

من در این مقاله قصد دارم به صورتی گذرا و اجمالی به یك ویژگی و یك مسئله درباره دكتر رضا براهنی اشاره كنم. اولی شكل نوشتار اوست كه حساسیت‌های زیادی را برانگیخته و توضیحی مختصر درباره ‌آن، و دومی مسئله‌ای كه او سال‌ها پیش در ادبیات ما به طور جدی پیش كشید: «بحران رهبری ادبی»

 

پیچیدگی سادگی، سادگی پیچیدگی

خواننده‌ی آشنا یا ناآشنا با براهنی وقتی كه می خواهد آثار او را مطالعه یا مورد بررسی قرار دهد باید بداند كه با دو مشكل اساسی در این رابطه مواجه است، دو مشكلی كه عموما در آثار نویسندگان و اندیشمندان سرشناس دیده می شود. این دو مشكل این‌هاست: اول زمینه انتقادی تند، پیچیده و گسترده‌ی آثار او و دوم سبك نوشتاری مركب و چندرگه‌اش. سبكی كه در ایران لااقل بی‌سابقه بوده و از هر نوع تعریفی شانه خالی می‌كند؛ چون آمیزه‌ای ست از محتواهای چندگانه كه گاهی بسیار معماگونه و پیچیده بیان می‌شود.

با این وجود براهنی مدام خود و اندیشه‌اش را توضیح می‌دهد، او بیشتر از هركس دیگری به ادبیات به عنوان یك مقوله جدی فلسفی نگاه كرده است. حتی دیگران و شعر دیگران را هم توضیح می‌دهد،‌ برجستگی این عمل این جاست كه بدانیم او در عین پیچیده بودن، پیچیدگی‌ها یا مسائل دشوار را خیلی خوب و ساده توضیح می دهد. برای مثال می‌توانیم به مباحثی كه او درباره‌ی شكل ذهنی طرح كرده نگاهی بیاندازیم تا ببینیم چقدر سختی‌های شناخت شكل ذهنی توسط بررسی‌ها، تعریف‌ها و توضیحات او آسان و قابل درك شده است. با این وجود آن‌طور كه در جای جای نوشته‌های خود براهنی آمده، پیچیده نوشتن برای او یك امر شكوهمند و دلخواه است. به خصوص وقتی كه می‌خواهد مباحث تازه‌ی نقد ادبی را در ادبیات ایران مطرح كند به ناچار بیانش پیچیده می‌شود. وقتی كه می‌خواهد ایجاد فكر كند ــ به عنوان یك متفكر ادبی ــ پیچیدگی‌های اندیشه اش بیشتر می‌شود: «اگر تفكر،كاری بطئی و پیچیده است، زبان تفكر هم نمی تواند ساده و به اصطلاح روان باشد.» (رویای بیدار، ص103)

همچنین می‌دانیم كه او خود را یك متفكر ادبی می‌داند، نه یك محقق ادبی، و یك متفكر ادبی بنا به آنچه می‌نویسد، پیش از آنكه تنها به نتایج یك تحقیق متكی باشد به اندیشه‌های خود تكیه می‌كند. عقاید خود را می‌نویسد: «من خود را محقق ادبی نمی‌دانم ...هدف من با هدف محقق فرق می كند. من خود را متفكر ادبی می دانم نه محقق ادبی؛ یعنی من فكر می كنم و عقاید خود را می نویسم» (طلا در مس، ج1،ص10)

و سال‌ها بعد در جلد سوم همین كتاب یادآور می‌شود: «تفكر یعنی كوشش برای دسترسی پیدا كردن به بینایی، درست زمانی كه نوك‌های شعله ور آن تیر در چشم آدم فرو می رود. فاصله ی بین حقیقت و تفكر، همیشه همین قدر است. وقتی كه فكر می كنی كه رسیدی كور شده ای. به همین دلیل حقیقت در ظلمات است.» (طلا در مس، ج3، ص1916)

رضا براهنی 

توضیح نگارش عقاید به صورت پیچیده، از زبان خود او وقتی که می‌گوید باید در برابر همه‌ی تعریف های گذشته یک آلترناتیو جدی را مطرح کند، این گونه است: «در فاصله ی تعریف قدیم و تعریف جد‌ید، تعریف سومی قرار دارد‌ كه بر زبان نیامده، ولی می خواهد خود را به رخ بكشد. و این مربوط به خود مسئله نگارش می شود. نوشتن عقاید، نویسنده را در حال نوشتن دگرگون می كند. انگار نوشته اعلام می كند كه من هم چیزی برای گفتن دارم كه تو به عنوان كسی كه می نویسی بدان وقوف نداری، و آن وقوف تو را غافلگیر خواهد كرد.» این همان چیزی است که یدالله رویایی هم به بیانی دیگر آن را بازگو می کند: «من اندیشه ام را نمی نویسم، نوشته ام را می اندیشم.» (عبارت از چیست؟/ مصاحبه‌ها و سخنرانی های یدالله رؤیایی/ گردآوری و تنظیم: محمد حسین مدل/ص....)

نوشته‌های براهنی را می توان به شش گروه كلی تقسیم كرد: رمان نویسی، شعر، نقد ادبی، تئوری ‌ادبی، روزنامه‌نگاری ادبی، سیاسی و اجتماعی و بالاخره یادداشت‌های تاریخی و فلسفی.

در بررسی مسائل ادبی، آنطور كه او در كتاب«رویای بیدار» نوشته ما با سه نوع مولف سروكار داریم:

1-  نوع مولفی كه فقط اثر تخیلی آفریده است: فردوسی، نظامی، حافظ... صادق چوبك، سیمین دانشور، ابراهیم گلستان و فروغ

2- نوع مولفی كه هم اثر تخیلی آفریده و هم اثر انتقادی: ناصرخسرو، مولوی، نیما، هدایت، آل احمد، اخوان، سارتر، الیوت، بكت

3- نوع مولفی كه فقط اثر انتقادی به وجود آورده: هجویری، شیخ روزبهان، شمس قیس رازی، آریان پور، مینوی، زرین كوب، ارسطو، یاكوبسن، تودوروف

فكر می كنید براهنی جزو كدام دسته است؟ دقیقا، جزو دسته دوم. كسی كه هم اثر تخیلی خلق می كند و هم اثر انتقادی، به هرصورت این دو را همیشه به همراه دارد. تی اس الیوت نه تنها فكر می كردكه بهترین منقدان كسانی هستند كه همچون درایدن، جانسون و كالریج خود شعر می سرایند، بلكه اعتقاد داشت منتقدی كه شاعر است می بایستی در نوشته های انتقادی اش، تجربه خلاق خود را به كار گیرد. (درآمدی بر انسان شناسی هنر و ادبیات، ص81)

براهنی هم در جایی به شكلی روشن به این نكته اشاره دارد: «كسانی كه امروز آثار دو بینانگذار معتبر"ساختار زدایی"، "ژاك دریدا" و "پل دومان" را می خوانند، می بینند كه آثار اینان بویژه در آثار دریدا، مقاله تا سطح یك اثر هنرمندانه تعالی یافته است. نثر دریدا پیچیدگی نثر پروست را دارد و انگار او نیز از جهانی خیالی حرف می زند.» (رویای بیدار، ص 55)