عقرب، میان دود چاپ پست الكترونيكي
محمد عرب زاده   
پنجشنبه, 15 آذر 1386

شهروند 1155 ـ پنجشنبه 6 دسامبر 2007

 

یحیا از همه بچه سال تر بود. داد می زد: اصغر یکی پیدا کردم.

می آمد. خنده اش را از لای دندان های زردش تف می کرد.

ها! ناکس. خودم خفه ات می کنم. اَ دست مو در برو نیستی.

چوب را بر می داشت. دور عقرب خطی می کشید. عقرب دمش را بالا می گرفت که بزند

اصغر نمی زنتت؟

به هرجا نه بتر ننه اش خندیده!

راه فرار را می بست و ناغافل چوب را فرو می کرد توی گُرده. پوست چرقی صدا می داد و مایع سفیدی از تن جانور دور چوب چنبره می زد. دم تقلا می کرد تا چوب را میان چنگال بی جانش از توان بیندازد اما خودش وا می ماند. از نفس می افتاد. اصغر سرنیزه را از کمر باز می کرد و می گذاشت روی نیش جانور.

اَه... اصغر! چه دلی داری تو؟

خفه! بچه خوشگل! مو خودم می دونم چی می کنم.

نیش عقرب را می برید و قوطی کبریت را از جیبش بیرون می آورد. قوطی مچاله شده بود. تکانش می داد. یکی را بیرون می کشید. خشکی اش را با سرنیزه امتحان می کرد. می گذاشتش کنار و نیش تازه را پهلوی آن چندتای قدیمی تر جا می داد. نیش خشک شده را که از توی جعبه کبریت بیرون آورده بود توی دست کف مال می کرد.

ده بجنب نفله!

یحیا دست پاچه سیگار خشک را خالی کرده بود. توتون هایش را دست چین می کرد و شاخه ها و تکه های بزرگتر را دور می انداخت. اصغر نیش خورد شده را با توتون قاطی می کرد و پوکه خالی سیگار را به لب می گذاشت و معجون دست ساز را می مکید. نوک سیگار را شکلات پیچ می کرد و سعید برایش کبریت می زد. دو کام سبک می گرفت. کام سوم را عمیق می بلعید. چشمانش را می بست و سیگار را رد می کرد به یحیا. پک دوم را نزده به سرفه می افتاد و سرش سنگین می شد.

انگار آب داغ تو گلو غرغره می کنم..

سعید می گفت: باز که بالا پایین شدی.

اصغر چشم هایش را خمار می کرد: خو ای بچه خوشگل و چی به ای حرفا؟

اصغر باز سیگاری را می گرداند تا به یحیا برسد. دور تکرار می شد. سیگار دست به دست می شد. می گشت. حالا سیگار در سکون بود و یحیا و اصغر و سعید به گردش می گشتند. آنقدر می گشتند تا یحیا از زیر خاکستر که تا سینه اش می رسید سر بالا بکند. خودش را بتکاند. چشم های قرمزش را به مورچه سیاهی که توی چاله آب دست و پا می زد بدوزد. مورچه مدام پایین می رفت و بالا می آمد و آب را تف می کرد. دوباره سرش را زیر آب می گرفت و باز بالا می آورد و آب را تف می کرد توی صورت یحیا. لیلا از جایی دور. از زیر آبهای جلبک بسته جزیره مجنون دست تکان می داد و خنده اش قلپ قلپ صدا می کرد. اصغر پوکه خالی توپ 106 را برداشت و ضرب گرفت:

لیلا لیلا لیلا...! عشق مو لیلا...

سعید سینه می لرزاند و قاه قاه می خندید.

نشاشی به خودت؟

 

زوزه خمپاره، آنها را از جا کند. آب پشنگ زد به سر و صورتشان.

قیژژژژژژژژژ...... بومب!

سعید دست جدا شده اش را گرفته بود و می دوید.

قیژژژژژژژژژژ..... بومب!

لای و لجن مرداب، چشم های یحیا را در خود گرفتند.

قیژژژژژژژژژژژ.... بومب!

تنش گرم شد. پای بریده ای توی بغلش افتاده بود . چشمهایش را با اورکت گل مال شده پاک کرد. نیم تنه ی جدا مانده ی اصغر، پوکه 106 را بغل کرده بود و با تشنجی باورنکردنی به خودش می پیچید. روی پوکه می کوبید و صدای گرومب گرومب قاطی سوت خمپاره از تک و تا می افتاد.

عقرب سیاهی از روی دماغ اصغر خودش را بالا کشید. از روی چشم آویزان مانده اش رد شد.

اصغر یکی دیگه پیدا کردم!

سعید با دست بریده در بغل می دوید.

قیژژژژژژژژژژژ....بومب!

یحیا تکه های پاشیده شده ی سعید را از روی صورت پاک کرد. اشک و خون دلمه بسته قاطی شدند.

اصغر حرف نمی زد. عقرب روی چشم چپش ماند. خون سیاه شده ای از پای پلک راه گرفته بود. عقرب دمش را بالا گرفت و کله را فرو برد توی حفره خالی چشم.

 

***

 

اصغر اگه خمپاره و گازِکوفت زدن من خودم جلوشون سینه سپر می کنم. تو سیگاری رو رد کن به من خودت برو رد کارت که از دست نامرادی روزگار دلتنگم. تو آنی که از یک پشه رنجه ای؟

لیلا بال روسری را می جوید و اشک می ریخت.

دست خودم که نبود.

یحیا سیگار را می بلعید. دود غلیظ را به هوا می فرستاد و دور خودش می چرخید:

به یک یک به دو دو به سه سه. شدم اصغر پرنده!

دستش را می کشید روی میز و کمد و صدای ترق تروق شکستن ظروف با صدای زنگ دار یحیا توی اتاق دور بر می داشت.

مادر بوی توتون کهنه می داد. لک و لک کنان می آمد. روی زنبیلش پوسته های ساندیس هر کدام بوی یک میوه را به اتاق می آوردند. زنبیل توی دستش سنگینی می کرد. یکراست می رفت توی آشپزخانه و بعد زنبیل را زیر بغل مچاله می کرد. کنار لیلا می نشست. سیگاری آتش می زد.

مادر جون قربونت برم! این بچه رو ببر اونورتر دود سیگار اذیتش نکنه.

سهراب اما عاشق دود سیگار مادربزرگ بود. حلقه های دود را چنگ می زد و تکه های از هم گسیخته دود کیفورش می کردند. لبش طرح خنده ی فراموش شده یحیا را تازه می کرد.

اصلن کی گفته این توله سگ شبیه منه؟ اصلن کی گفته من مردم؟ من نامردم! سبک باران خرامیدند و رفتند. اصغر یادش خوش. نعشه که می کرد دم می گرفت: کربلا کربلا ما داریم می آییم. کربلا کربلا.. کربلا کربلا... کربلا کربلا... کجا بود؟

مادر اشک می ریخت.

خدا خودش از سر تقصیرات همه می گذره. گفتم زن بگیره حالش خوب می شه. لیلا رو هم که دوست داره. عاشق و معشوق بودن یه زمانی.

لیلا توی دامن مادر غرق می شد و سهراب با دامن مادربزرگ، دالی موشه بازی می کرد.

مادر تازگی ها سرش درد می گرفت. چشمش سیاهی می رفت و روز به روز ورم پایش بزرگ تر می شد.

وای مامان! نمی دونم چرا سینه ام می سوزه. نفسم یهویی بند می آد.

یحیا لحنش عوض می شد: مامان همش به خاطر بادِ پاهاته. بذار واسه ات تیغ بزنم. از اصغر یاد گرفتم. جون تو خوب می شی ها. بادش در می ره. اصغر تیغ رو داغ می کرد و می ذاشت روی جایی که عقرب لامصب نیش زده بود. لباش رو می چسبوند به زخم و می مکید. خون رو با تف بیرون می انداخت. چندبار که این کار رو می کرد دست می برد توی جیبش و یه چیزی روی زخم می مالید. خودش می گفت این مرهم بر هر درد بی درمان دواست. اینجوری کسی که عقرب حسابش رو رسیده بود زنده می رسید به بهداری.