یک تصویر چاپ پست الكترونيكي
برگردان: فرزانه قوجلو   
سه شنبه, 10 شهریور 1388

 

شهروند 1245  پنجشنبه 3 سپتامبر  2009

 

نوشته ویرجینیا وولف

         

آدم‌ها نبايد در اتاق‌هايشان آينه آويزان كنند همان طور كه نبايد دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هايی را پيش چشم ديگران بگذارند كه جنايتی پنهان را افشا می‌كنند. در آن بعداز ظهر تابستان، نمی‌توانستی  در آينه ی  قدی  كه بر ديوار تالار آويخته بود نگاه نكنی. همه چيز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته كاناپه‌ی اتاق پذيرايی، ميز مرمر مقابل را در آينه ی ايتاليايی  ببينی، ورای  آن امتداد باغ را نيز می‌ديدی. تا جايی  كه حاشيه ی  طلايی  آينه زاويه ای  می‌ساخت و تصوير را قطع می‌كرد كوچه با سرسبزی  را می‌ديدی كه در دو طرف، ميان گل‌هايی بلند، ادامه داشت.

     خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذيرايی  بودی، حس می‌كردی  مثل يكی  از اين طبيعی  دان‌هايی  هستی  كه سراپا پوشيده در برگ و علف به تماشای  رمنده خوترين حيوانات می‌نشينند گوركن‌ها، سمورها و مرغان ماهيخوار كه آزادانه به هر سو می‌روند انگار كسی آنها را نمی‌بيند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنين موجودات گريزانی، نور و سايه، تكان پرده‌ها در باد، ريزش گلبرگ‌ها، چيزهايی  كه به نظر می‌رسيد اگر كسی به آنها توجه كند هرگز رخ نمی‌دهند. اتاق روستايی آرام و قديمی‌با حصيرها و بخاری‌های  سنگی  اش، با كتابخانه‌های  فرسوده و قفسه‌های  سرخ و طلايی  جلا خورده اش، پر از چنين موجودات مرموزی  بود. چرخ زنان از كف اتاق گذشتند، با پاهای بلند و ظريف گام بر می‌داشتند و دم‌های  باز خود را می‌گشودند و با منقارهای وهم آلودشان به همه چيز نوك می‌زدند. انگار دسته ای از درناها يا فلامينوگوهای زيبا بودند كه رنگ صورتی شان پريده بود، يا طاووس‌هايی كه بدن‌هايشان را با نقره پوشانده بودند. و رنگ‌های  سرخ و سياه غريبی در هم آميخته بود، انگار ناگهان ماهی مركبی فضا را با رنگ ارغوانی پوشانده باشد؛ اتاق چون موجودی انسانی، شور و سودا و خشم و دشمنی و ماتم خود را داشت و رشك و اندوه بر آن غلبه می‌يافت و فضايش را تيره می‌كرد. هيچ چيز برای  لحظه ای  هم يكسان باقی  نمی‌ماند.

          اما، در بيرون، آينه ميز تالار و گل‌های آفتابگردان و كوچه باغ را چنان دقيق و ثابت نشان می‌داد كه گويی تمامی‌آنها به گونه ای  گريزناپذير در واقعيت وجودی خود گرفتار شده بودند. تضادی  شگفت بود اين جا همه چيز در حال دگرگونی، آن جا همه چيز ساكن. نمی‌توانستی  از يكی  به ديگری  نگاه نكنی. در عين حال، از آن رو كه به علت گرمای  هوا همه ی درها و پنجره‌ها باز بود، صدايی  را می‌شنيدی كه يكسره آه می‌كشيد و بعد از صدا می‌افتاد، صدايی  گذرا و ميرا كه به نظر می‌رسيد چون نفس فرو می‌رود و بر می‌آيد. با آن كه همه چيز در آينه از نفس افتاده اما در آينه بود كه همه چيز ناميرا می‌نمود.

طرح از محمود معراجی 

 

 

          نيم ساعت پيش، خانم خانه، «ايزابلاتيسون»، در لباس تابستانی  نازكش، با سبدی در دست، به باغ سبز رفت، حاشيه ی  طلايی  آينه تصوير او را قطع كرد و از نظر ناپديد شد. شايد به پايين باغ رفته بود تا گل بچيند؛ يا شايد اين تصوير طبيعی تر به نظر می‌رسيد، رفته بود تا چيزی  سبك و خيال انگيز، پر برگ و مواج، پيچكی  وحشی يا دسته ای  از آن نيلوفرهای زيبا را بچيند كه دو ديوار زشت تاب خورده و غنچه‌های  سپيد و بنفش آن به همه سو ريخته بود. تصوير او نيلوفرهای لرزان وهم انگيز را به جای  مينای  راست قامت و گل‌های  آهار شق و رق، يا به جای  گل‌های آتشين خود او كه چون مشعل‌هايی بر درختچه‌های رز می‌درخشيدند به بيننده القا می‌كرد ... چنين مقايسه ای  نشان می‌داد كه پس از اين همه سال ايزابلا را چقدر كم می‌شناختی؛ زيرا غيرممكن است كه زنی  از گوشت و خون با پنجاه و پنج يا شصت سال سن بتواند واقعا پيچيك يا تاج گلی  باشد. چنين مقايسه‌هايی  بدتر از حماقت و سطحی  نگری  است. حتی  ظالمانه اند، چرا كه چون نيلوفری لرزان بين تو و حقيقت قرار می‌گيرند. بايد حقيقتی  باشد؛ بايد ديواری  باشد. اما عجيب بود كه پس از شناختن ايزابلا در طول اين همه سال نمی‌توانستی حقيقت او را به زبان آوری؛ ولی  می‌توانستی  نيلوفر و پيچك وحشی  را با همين عبارات وصف كنی. اما در مورد حقايق، حقيقت داشت كه او پير دختر بود؛ كه او ثروتمند بود؛ كه اين خانه را خريده و آن را با دست‌های خود با غريب ترين اشياء از سراسر جهان آراسته بود، خطر نيش‌های  زهرآگين و بيماری ‌های مشرق زمين را به جان خريده بود. حصيرها، صندلی ‌ها و قفسه‌هايی را آورده بود كه اكنون زندگی شبانه ی خود را پيش چشم‌های  بيننده به نمايش می‌گذاشتند. گاه به نظر می‌رسيد كه آنها بسی پيش از ما ايزابلا را می‌شناختند، پيش از ما كه روی آنها می‌نشستيم، آن قدر با دقت روی آنها گام برمی‌داشتيم مجاز به شناختن او بودند ... هر كدام از اين قفسه‌ها پر از كشوهای كوچك بود و هر كشو يقينا پر از نامه‌هايی كه با روبان بسته شده و با ساقه‌های اسطوخودوس يا برگ‌های گل رز آذين شده بودند. زيرا واقعيتی ديگر نيز وجود داشت، اگر واقعيات چيزی باشد كه تو می‌خواهی، اين كه ايزابلا افراد زيادی را می‌شناخت و دوستان بسياری  داشت؛ پس اگر شهامت به خرج می‌دادی و كشويی را باز می‌كردی و نامه‌هايش را می‌خواندی، ردپای پريشانی ‌ها، قرارهای ملاقات، سرزنش  برای خلف وعده‌ها، نامه‌های  طويل عاشقانه و صميمانه، نامه‌هايی  خشونت آميز لبريز از حسادت و شماتت و واژه‌های هول انگيز وداع را در آنها می‌يافتی چرا كه تمامی‌آن وعده و وعيدهايی عاشقانه به جايی  نرسيده بود، يعنی او هرگز ازدواج نكرده بود و با اين وجود، می‌شد از چهره ی  بی  اعتنای  نقاب مانندش دريافت كه بيست باز بيش از همه ی  كسانی‌كه عشق خود را در بوق و كرنا جار می‌زنند در عشق و سودا گرفتار آمده و تجربه ی  عشق را از سر گذرانده بود. با انديشيدن به ايزابلا، اتاقش پر سايه تر و رمزآلودتر می‌شد؛ زوايای اتاق تاريك تر می‌نمود، پايه‌های صندلی و ميزها اسرارآميزتر و بلندتر.

        ناگهان اين تصاوير با خشونت و اما بی كلامی‌ پايان گرفت. هيبتی  فراخ و سياه آينه را در خود پوشاند، همه چيز را تيره و تار كرد، ميز را با لوحه‌های  مرمری  پر از خطوطی  صورتی  و خاكستری  پوشاند و سپس رفت. اما تصوير كاملا تغيير كرد. برای  لحظه ای  ناآشنا و نامعقول و دست نيافتنی  می‌نمود. نمی‌توانستی  آنها را با غايتی  انسانی  مربوط كنی. و سپس رفته رفته جريانی منطقی  بر آنها حاكم شد، به آنها نظم و ترتيب داد و آنها را به قلمرو تجربه ی  معمول آورد. سرانجام می‌فهميدی  كه آنها فقط نامه بودند. پستچی نامه آورده بود.

       آن جا روی ميز مرمر قرار داشتند، در نگاه اول توده ای روشن و رنگی  و خشن و زشت بودند. و بعد با شگفتی  می‌ديدی كه چگونه نظم و ترتيب می‌يافتند و در هم می‌آميختند و بخشی  از تصوير می‌شدند و آن ناميرايی و آرامشی  را كه از آينه می‌تراويد به همه چيز می‌بخشيدند. آنها انباشته از واقعيت و مفهومی ‌نو و با وزنی سنگين تر در آن جا قرار داشتند، انگار برای جدا كردن آنها از ميز به تيغه ای نياز داشتی. و خواه خيال بود يا نبود، به نظر نمی‌رسيد كه فقط دسته ای نامه از سر تصادف باشند، بلكه لوحه‌هايی بودند كه حقيقت ابدی رويشان حك شده بود. اگر می‌توانستی  آنها را بخوانی  همه ی  آن چه را كه بايد درباره ی ايزابلا و آری  درباره ی  زندگی  می‌فهميدی. بايد معنايی عميق بر صفحات داخل آن پاكت‌های  مرمرگونه جمع شده باشد. ايزابلا وارد می‌شود و آنها را برمی‌دارد، يكی  يكی  باز می‌كند و خيلی آهسته و به دقت، كلمه به كلمه می‌خواند و سپس با آهی  عميق، گويی  كه ژرفای  همه چيز را ديده باشد، پاكت‌ها را تكه تكه می‌كند و نامه‌ها را به يكديگر می‌بندد و كشوی  قفسه را مصمم قفل می‌كند تا آن چه را نمی‌خواهد ديگران بدانند از نظرها پنهان كند.