|
صفحه 1 از 3
شهروند 1272 ـ پنجشنبه 11 مارچ 2010
برای بهناز
آن شب بر حسب تصادف همه خانواده دور هم جمع بودیم. چیزی که این اواخر کمتر اتفاق میافتاد. کیوان که در ونکوور درس میخواند برای کاری به تورنتو آمده بود. من هم از کینگستون آمده بودم. مامان برای شام قرمه سبزی و کتلت درست کرده بود، غذای مورد علاقه من و کیوان. شام را تازه تمام کرده بودیم که بابا از تصمیم خود گفت. راستش در طول شام هم سایه سردی روی سرم احساس میکردم. مامان سعی میکرد، حرف بزند و به قول معروف مجلس را گرم کند. اما نه فقط حرفهایش طعم و رنگ همیشگی را نداشت، انگار هرکسی هم تو حال و هوای خودش بود. من داشتم به آهنگی فکر میکردم که باید برای یک فیلم میساختم. وقت چندانی نداشتم و باید تمامش میکردم. کیوان هم طبق معمول سرش تو بشقابش بود و توی خیالات خودش بود. کیوان سال دو دانشگاه بریتیش کلمبیا در رشته سینما درس میخواند. درسی که وقتی انتخاب کرد، چقدر از بابا و مامان سرکوفت و حرفهای تند دوپهلو شنید اما نه به نصیحتهاشان گوش کرد و نه به تهدیدهاشان که یک دلار هم برایش نمیفرستند و خودش باید خرج تحصیلش را فراهم کند. کاری که میخواست بکند، کرد و رفت دنبال درسی که دوست داشت. به قول مامان و بابا پشت پا به بختش زده بود. به ویژه توی این مملکت که همه درها به رویش باز بود. البته منظور از درهایی که مامان و بابا فکر میکردند به رویش باز است، همان در پزشکی و مهندسی بود.
مامان و بابای من هر دو مهندس دانشکده فنی هستند. مامانم مهندس راه ساختمان بوده و بابام مهندس شیمی. تا وقتی ایران بودیم یکی از امتیازاتی که مامانم داشت این بود که نمره قبولیش در دانشکده فنی از بابام بیشتر بوده که توانسته مهندسی راه و ساختمان بخواند و بابام در رشته مهندسی شیمی پذیرفته شده که قبولیهای ردیف آخر را میگرفتهاند. اما خوب، از انصاف نگذریم، تا وقتی ایران بودیم این بابام بود که حسابی پول درمیآورد. آن طور که خودش تعریف میکرد، بعد از فارغ التحصیلی توی شرکتی تولیدی دست به کار میشود و بعد خودش شرکتی دایر میکند و از خارج مواد شیمیایی مورد نیاز همان شرکت را وارد میکند. ایران که بودیم بابام به قول خودش پول پارو میکرد و مامانم از وقتی که دانشکده را تمام میکند، در وزارت مسکن و شهرسازی کار میگیرد. چند سالی هم بعد از تولد کیوان خانه نشین میشود. بعد هم مسئله مهاجرت پیش میآید. در کانادا هم که معلوم است. به قول خودش هیچ وقت کار خودش را نکرد. یعنی نتوانست کاری در زمینه مهندسی پیدا کند. مثل خیلیهای دیگر. بابام هم نتوانست. اما بابام راه دیگری برای پول درآوردن پیدا کرد. شرکتش را در ایران داشت و اینجا هم نمایندگی شرکتی را گرفت. اما شرکت کانادایی چند سال بعد ورشکسته شد و نمایندگی به جایی نرسید. مامان و بابام مجبور شدند کارهای دیگری قبول کنند. مامانم بهترین کاری که پیدا کرد که هنوز هم همان کار را میکند، کار با زنان و مردان مسن است، کاری که هیچ ربطی به تخصص و تجربه او ندارد. یک مدتی توی فروشگاهها کار کرد که حقوقش کافی نبود. خلاصه من نمیدانم چطور شد که سر این کار ماند. لابد از وقتی کارش دائمی شد. ترس از بیکاری سالهای اول مهاجرتمان مثل سایه سیاهی همیشه بالای سرمان بود. هنوز دبیرستان را تمام نکرده بودم که حس میکردم پدر و مادرم پیر شدهاند. مادرم همیشه خسته بود. ایران که بودیم خیلی شاد و بذله گو و حاضر جواب بود. صدای خوبی هم داشت که در میهمانیهای خانوادگی میخواند. اینجا هم گاهی میخواند اما نه مثل ایران. ایران که بودیم دائم توی خانه زمزمه میکرد. مخصوصا وقتی با ماشین سفر میکردیم، با صدای بلند میخواند. مامان همه تصنیفها را بلد بود. بابام از صدای مامانم خوشش میآمد. خودش بارها برایمان تعریف کرده بود که اول بار که صدایش را شنیدم، عاشقش شدم. این حرفها مال خیلی سال پیش است؛ وقتی ایران بودیم. از وقتی از ایران خارج شدیم، دیگه صحبت از عاشقی نیست. همیشه یک سایه سرد روی سر خانوادهمان نشسته است. نمیدانم سایه ترس است یا چیزی که من نمیشناسم. هرچه هست سایه سیاهی است. آن شب که بابام از تصمیمش گفت، فهمیدم که آن سایه بیخودی روی سرمان نیفتاده بود.
ایران كه بودیم بابام همیشه از مامانم به نام زنی فرهیخته نام میبرد. مامانم دائم سرش توی كتاب بود و هركتابی میخواند برای ما و بابام تعریف میكرد. ایران كه بودیم مامانم جای خاصی در خانواده داشت. خارج از كشور هم مامانم تا مدتها جایگاهش را داشت. یعنی من هیچ وقت ندیدم بابام به مامانم بی احترامی كند. گرچه همیشه حرف حرف او بود و مامانم جرات نمیکرد جلویش بایستد. اما ندیده بودم که جلوی ما دعوا کنند. همیشه احترام هم را داشتند. اینجا هم گاهگاهی كلمه فرهیخته از دهان پدرم درمیآمد. اما مامانم عصبانی میشد و میگفت، حالا تو فرهیخته هستی نه من. چون تو بهتر از من به چند و چون زندگی در این كشور آشنا شدی و راه و چاه را پیدا كردی. یك روز كیوان سربه سر مامان و بابام گذاشت و گفت "كوتاه بیایید. شما هردوتان فرهیخته هستید. دعوا راه نیاندازید." از آن به بعد من و كیوان گاهگاهی به شوخی آنان را "فرهیختهگان" صدا میكردیم و هروقت میخواستیم سر به سرشان بگذاریم، میگفتیم "حال فرهیختهگان چطور است؟"
راستش من از رابطه مامان و بابام همیشه خوشحال بودم که مثل خیلی از خانوادههای ایرانی در خارج از کشور به جدایی نکشیده بود. اصلاً نفهمیدم رابطهشان کی به سردی گرایید. شاید وقتی من و كیوان از خانه دور بودیم.
یک بار از مامانم پرسیدم، پشیمانی که مهاجرت کردی؟ سرش را تکان داد و گفت، نه. اینجا خیلی چیزها یاد گرفتم.
به نظر من که زیاد هم راست نمیگفت. شاید هم این حرف را به خاطر من میگفت، که ناامید نشوم. مادرم مگر چی یاد گرفته بود؟ به نظر من که مامانم جایگاه خود را از دست داده بود. بابا همیشه حرف خودش را پیش میبرد. گرچه احترام مادرم را پیش دوست و آشنا داشت، اما من حس میکردم که دیگر زیاد به حسابش نمیآورد و حرف خود را به کرسی مینشاند. گرچه در مورد کیوان کاری نتوانست بکند و کیوان به راه خود رفت. در مورد من هم اصرار داشت که پزشکی یا مهندسی بخوانم. تکیه کلامش این بود که دنیا روی شاخ مهندسان و پزشکان میچرخد. مامان مسخره میکرد و میگفت "همان طور که روی شاخ من و تو میچرخد." بابام حتی به خود زحمت نمیداد که جواب مامانم را بدهد و اگر هم میداد نیشی توی کلامش بود که مرا هم می چزاند. راستش گاهی به سرم میزد که من هم درسی بخوانم که بابام دوست ندارد. اما روان شناسی را انتخاب کردم. وقتی بود که خودم دچار مشکل شدم. نمیدانم مشکل مهاجرت بود یا چه که گوشه گیر شده بودم و از همه بیزار بودم. میخواستم درس و تحصیل را ول کنم. مددکار مدرسه به دادم رسید. با مامان و بابام حرف زد و یواش یواش مرا به ادامه تحصیل علاقمند کرد. گرچه گاهی وقتها حس میکنم، دلم میخواهد تنها باشم و حوصله دوست و آشنا را ندارم و تا حالا که بیست و هشت سالم شده، دوست پسر ندارم. اما خوب با این درسهایی که میخوانم فکر کنم بتوانم مشکل خودم را حل کنم. شاید هم مشکلی نداشته باشم.
<< < قبلی 1 2 3 بعدي > >>
|