فرهيختگان چاپ پست الكترونيكي
مهری یلفانی   
پنجشنبه, 20 اسفند 1388

 

تا دوسه ماهی هیچ خبری از مامان نداشتم. او هم تلفن نمی‌کرد. به نظر می‌رسید، از همه قطع امید کرده است. شاید این جوری راحت تر بود. شاید هم من مامانم را آن طور که باید و شاید نمی‌شناختم. همیشه فکر می‌کردم، زیادتر از حد لازم از خودش مایه می‌گذارد و برای دل ما تلاش می‌کند. مثلاً اگر من یا کیوان نام غذایی را می‌بردیم، امکان نداشت آن غذا را فردا و یا حداقل پس فردای آن روز برایمان درست نکند. حتی گاه صبح‌های خیلی زود بیدار می‌شد که برای ما غذای تازه درست کند که به مدرسه ببریم. خلاصه از خودش چهره یک مادر فداکار تمام عیار ساخته بود. و حالا سه ماهی می‌گذشت و حتی نخواسته بود خبری از من بگیرد. من راستش از دستش عصبانی بودم و می‌خواستم تلافی کنم.

در این فاصله یکی دوباری به خانه‌مان رفتم. همیشه قبل از رفتن تلفن می‌کردم. وقتی می‌رسیدم، بابا خانه را تر و تمیز کرده بود. یعنی من این جور خیال می‌کردم. بیشتر وقت‌ها برایم از بیرون غذا سفارش می‌داد که معمولا همان چلوکباب بود که می‌دانست من دوست دارم و در شهر کینگستون هم چلوکبابی پیدا نمی‌شد و اگر هم می‌شد، بودجه دانشگاهی من اجازه نمی‌داد که از این ولخرجی‌ها بکنم.

بابام همیشه احوال مامانم را از من می‌پرسید. وقتی می‌گفتم خبر ندارم، یک نوع رضایت خاطر در چهره‌اش می‌دیدم. محبتش به من بیشتر گل می‌کرد. به خیال خودش من هم مامانم را طرد کرده بودم و این امتیازی به نفع او بود.

یک بار که بی خبر به خانه‌مان رفتم، زن غریبه‌ای توی خانه بود که خودش را لیسا معرفی کرد. بابا خانه نبود و گفت، تا یک ساعت دیگر برمی‌گردد. اول فکر کردم زن برای تمیز کاری آمده بود. اما رفتارش و راحتی خیالش نشان از آن بود که در خانه زندگی می‌کند. با چایی از من پذیرایی کرد. یکی دو جمله فارسی هم به کار برد و بابا که آمد، مثل زن واقعی‌اش او را بوسید و عزیزم صدایش کرد. در نبود بابا طوری با من رفتار کرد که انگار من از رابطه او و بابا خبر دارم.

آن شب وقتی به اتاق خودم رفتم که بخوابم بابا دو تقه به در زد و وارد شد. روی تخت من نشست و بی مقدمه گفت "لازم به توضیح نیست که من و لیسا قرار است ازدواج کنیم و توی همین خانه زندگی کنیم."

گفتم "پس سهم مامان چه می‌شود؟"

راستش هنوز از دست مامان عصبانی بودم اما ترجیح می‌دادم خانه فروخته شود تا این زن غریبه جای مادرم را پر کند.

گفت "بالاخره پس از هزار تقلا و واسطه توانستم با مادرت تماس بگیرم و از فروش خانه گفتم و رضایتش را خواستم که گفت، هرکار دلت می‌خواهد با خانه‌ات بکن. فکر کن که من مردم. سهم من رسیده به تو."

راستش مادرت زن بددهنی است. نیش کلامش تا استخوان آدم را می‌سوزاند. من هم تصمیم گرفتم با لیسا ازدواج کنم. بعد از این نیمی از این خانه به لیسا می‌رسد نه مادر تو. "

هیچ نگفتم. به قول مادرم"خود کرده را تدبیر نیست." خودش این جوری خواسته بود. وقتی آدم از سهم مادی خود به این راحتی صرفنظر کند، لابد از خیلی حقوق دیگرش هم چشم پوشی می کند.

فردا صبح خیال داشتم به کینگستون برگردم و دور پدر و مادر داشتن را خط بکشم. اما نمی دانم چطور شد که سر از شلتر درآوردم. سراغ مادرم را گرفتم. گفتند، خانه گرفته و رفته. وقتی فهمیدند دخترش هستم، نشانی خانه‌ و شماره تلفن‌اش را به من دادند. به‌اش زنگ زدم و گفتم، دارم به دیدنش می‌روم. یک ساعت بعد با یک دسته گل به دیدنش رفتم. از پشت در صدای نواختن سه تار می‌آمد. فكر كردم، مادرم هم دوست پسری پیدا كرده كه سه تار می‌نوازد. اما وقتی در را باز كرد، جز مادرم كسی در آپارتمان نبود. پرسیدم"تو بودی كه  سه تار می‌زدی؟" خندید و گفت، "آره..اشكالی دارد؟" گفتم، "نه. چه اشكالی؟" مادرم برایمان گفته بود که همیشه آرزو داشته  موسیقی یاد بگیرد و سازی بنوازد. در دوران دبستان و دبیرستان خیلی به پدر و مادرش التماس می‌کند که او را به کلاس موسیقی بفرستند اما گویا کسی حرف او را نمی‌خواند. می‌گفت"وقتی درسم تمام شد و اولین حقوق مهندسی‌ام را گرفتم برای خودم یک سه تار خریدم اما با ازدواج و حامله شدن و بعد کار تمام وقت فرصتی برای یاد گرفتن پیدا نکردم." خارج از کشور هم با مشکلات خود، فکر یادگیری موسیقی را از ذهن او بیرون می‌کند. مامان گفت"حالا بهترین موقع یاد گرفتن ساز است. دستم خیلی کند پیش می‌رود. اما چنان وقتم را پر می‌کند که گاه چند ساعتی برای خودم دلی دلی می‌کنم و خسته نمی‌شوم."

                                     *        *        *

حالا چند سالی از جدایی پدر و مادرم می‌گذرد. هرکدام زندگی خود را دارند. پدرم همان سال اول جدایی از مادرم با لیسا ازدواج کرد و یک سال بعد از او صاحب پسری شد.

تا مدت‌ها فكر می‌كردم پدرم در این جدایی برنده است. هم خانه را صاحب شده بود، هم زن جوان تری گرفته بود، زنی كه در كار معاملات ملكی هم كمكش می‌کند، هم صاحب پسری شده است كه لابد می‌خواهد ازش یك دكتر یا مهندس بسازد. مادرم در این میان چیزی نصیبش نشده است. وقتی به‌اش می‌گویم، چرا دنبال یك مرد نیست كه از تنهایی در بیاید، می‌گوید، من تنها نیستم. راست می‌گوید. هروقت به خانه‌اش می‌روم، یا صدای سه تارش بلند است یا صدای آوازش یا كتابی در دست دارد. یك نوع رضایت در چهره‌اش هست  كه گاه با غمی همراه است. اگر از غمش بپرسم، می‌گوید، غمی ندارم. نمی‌دانم راست می‌گوید یا نه. اما رضایت چهره‌اش به من آرامش می‌دهد.

به خانه پدرم كه می‌روم چیز دیگری می‌بینم. گرچه پدرم سعی می‌كند، در حضور من خود را شاد و آرام و سرزنده نشان دهد، اما خشمی ناخواسته در كلام و رفتارش است. بی خود سر پسرش كه اسمش را آبراهام گذاشته است، داد می كشد. فكر می‌كنم همان نام آبراهام كه من هم دوست ندارم و به اصرار لیسا كه نام پدرش بوده، روی بچه گذاشته است، پدرم را خشمگین می‌كند. به نظرم می‌آید که پدرم به سرعت پیر می‌شود.

من هم بالاخره فوق لیسانسم را گرفتم اما چندان در این رشته کار نکردم. گوش کردن به غم و درد دیگران مرا افسرده می‌کند. در كنار روان شناسی موسیقی را هم دنبال كردم. حالا دارم در رشته آهنگ سازی درس می‌خوانم. راستش این چیزی بود كه از اول علاقه داشتم بخوانم اما به خاطر پدر و مادرم روان شناسی خواندم.

 

 

 آگوست 2009