سومين جشنواره لوميناتو چاپ پست الكترونيكي
شهرام تابع‌محمدى   
دوشنبه, 01 تیر 1388

شهروند 1235  پنجشنبه 25 جون  2009

 

تورنتو، 5 تا 14 جون 2009

 

 

تورنتو با بيش‏ از يكصد جشنواره هنرى به بزرگترين شهر جشنواره‌اى دنيا تبديل شده است. اين را همين يكى دو هفته پيش‏ از ديويد ميلر شهردار تورنتو شنيدم. و در اين ميان لوميناتو در اين سه سال به سرعت جاى خودش‏ را در كنار جشنواره فيلم تورنتو به عنوان شناسنامه اين شهر باز كرده است. امسال تعداد برنامه‌هاى مجانى اين جشنواره كه همگى در فضاى باز اجرا مى‌شدند از سال‌هاى پيش‏ بيشتر شده بود اگرچه كيفيت اجرايى آن‌ها چنگى به دل نمى‌زد. مثلا در كنسرت گوران برگوويچ به ‌وضوح جاى يك پرده بزرگ ويدئويى براى آن‌ها كه دورتر ايستاده بودند، خالى بود. در اين زمينه تجربه چندين ساله فستيوال جاز مونتریال مى‌تواند براى گردانندگان لوميناتو مفيد باشد. اما آن‌چه مسلم است كيفيت لوميناتو در اين سه سال هربار بهتر شده است.

 

پرسروصداترين نمايش‏ امسال تئاتر نه ساعته «لب ‌زنى» (Lipsynch) از روبر لوپاژ بود كه مى‌شد آن‌را يك‌ جا ديد يا در سه شب مختلف. گوران برگويچ هم براى اولين بار به كانادا آمده بود و دو كنسرت اجرا كرد يكى رايگان و در فضاى باز و با كيفيت پايين و ديگرى در سالنى سرپوشيده و با كيفيتى به ‌مراتب بهتر و البته گران‌تر. برگزاركننده‌ ها روى موفقيت اجراى جديدى از اپراى «كارمن» هم حساب مى‌كردند كه اگرچه تمام نمايش‏ها پيش‏فروش‏ شدند، اما چندان دلچسب نبود. برنامه‌اى كه در اين ميان از آن‌چه انتظارش‏ مى‌رفت تحسين برانگيزتر بود رقص‏ «تونو» بود كه برداشتى مدرن از رقص‏هاى سنتى بوميان كانادا، چين، و مغولستان بود.

 

لب‌زنى

Lipsynch

كار روبر لوپاژ بر اساس‏ نوشته ‌اى گروهى

صداى بى ‌صدايان

 

روبر لوپاژ احتمالا پرآوازه‌ترين كارگردان و نمايشنامه‌ نويس‏ امروز كانادا است. كارنامه او همچنين شامل بازيگرى و فيلمسازى هم مى‌شود. اما آن‌چه او را نسبت به همكارانش‏ برجسته‌تر مى‌كند تسلط و استفاده از مولتى‌مديا در آفرينش‏ هنرى‌اش‏ است. همين‌طور فرصتى كه او به بازيگرانش‏ براى دخالت در پيشبرد داستان مى‌دهد. اين همكارى گرفتن از بازيگران را در آخرين كارش‏، «لب‌زنى» هم مى‌توان ديد كه نوشته آن حاصل همكارى بازيگران و خود لوپاژ است.

«لب‌زنى» مجموعه‌اى از نه داستان مختلف و درهم گره‌ خورده است كه در طى سه نسل و در سه قاره مختلف داستان نه شخصيت را بازگو مى‌كند كه ربط‌شان را در پايان نمايش‏ مى‌توان كشف كرد. نمايش‏ با اجراى قطعه ‌اى نسبتا طولانى از سمفونى ترانه‌ هاى غمناك (Symphony of Sorrowful Songs) از هنريك گوركى شروع مى‌شود كه از غم مادرى صحبت مى‌كند كه فرزندش‏ را از دست داده. اولين پرده، داستان آدا است، يك خواننده اپرا كه در پروازى از فرانكفورت به مونتریال شاهد مرگ زن جوانى مى‌شود كه فرزند نوزادش‏ را هنوز در بغل دارد. بعدتر معلوم مى‌شود كه زن جوان اهل نيكاراگوئه است و در هامبورگ روسپى‌گرى مى‌كرده. به‌ غير از اين هيچ اطلاع ديگرى از اين زن در دست نيست. آدا نهايتا موفق مى‌شود پسرك شيرخواره زن جوان را به فرزندى بگيرد. پرده بعد داستان جرومى، پسر خوانده آداست كه حالا بيست و چند ساله است و دارد مقدمات ساخت اولين فيلم سينمايى ‌اش‏ را فراهم مى‌كند. به همين ترتيب در پرده‌هاى بعد با توماس‏، شريك زندگى آدا و پزشك جراح اعصاب، مارى، يك خواننده كبكى كه توماس‏ روى مغزش‏ يك عمل جراحى انجام مى‌دهد، سارا، روسپى سابق و خدمت‌كار معلم بيان مارى، ميشل، خواهر مارى كه از شيزوفرنى رنج مى‌برد، استفان، يك مهندس‏ صدا، جكسون، كارآگاه اسكاتلنديارد كه به دنبال كشف قتل مرموز برادر سارا است، و بلاخره لوپه، مادر بيولوژيك جرومى آشنا مى‌شويم.

 

اما همه پرده‌ها به يك اندازه زيبا نيستند. داستان‌هايى مثل آدا، سارا، و ميشل بسيار پرقدرت و مجذوب كننده‌اند، داستان‌هاى ديگرى مثل جكسون و توماس‏ يا بى‌ربط ‌اند (جكسون) و يا ضعيف (توماس)، و داستان استفان نه‌تنها از بنيان بيهوده‌ است، بلكه با وارد كردن كمدى به يك داستان تراژيك به سياليت نمايش‏ آسيب وارد مى‌كند. اما آن‌چه بيننده را مجذوب مى‌كند استفاده ماهرانه لوپاژ از مولتى‌مديا است. مثلا در صحنه‌اى با چيدن چند شكل هندسى در فواصل و زاويه‌هاى معين و فيلمبردارى ويدئويى از آن‌ها توهم تصوير يك ميز و صندلى و يك پيانو را بر پرده نمايش‏ به‌وجود مى‌آورد. مورد استفاده اين ترفند هوشمندانه را وقتى درك مى‌كنيم كه توماس‏ در حالتى خلسه مانند مثل روحى از ميان ميز و صندلى و پيانو عبور مى‌كند. هيچ‌ يك از صحنه‌هاى نمايش‏ بيش‏ از چند دقيقه طول نمى‌كشند و اين، تئاتر را بيشتر به سينما نزديك مى‌كند. در عين حال صحنه‌آرايى زيبا و با شكوه نمايش‏ به لوپاژ اين اجازه را مى‌دهد تا فضاى درون يك هواپيما يا متروى لندن كه در ايستگاه‌هاى مختلف توقف مى‌كند و مسافران پياده و سوار مى‌شوند را به‌سرعت به يك استريپ‌بار در هامبورگ يا يك كتاب‌فروشى در كبك سيتى تغيير دهد. يكى از جذاب‌ترين صحنه‌ها آنى است كه يك اتفاق را دو بار از دو زاويه مختلف مى‌بينيم. اولى از پشت ويترين كتاب ‌فروشى ميشل است كه در اين‌سو دو شخصيت هميشگى روياهاى درهم ميشل كه يك كشيش‏ و همين‌طور ميشل نوجوان هستند به ويترين نزديك مى‌شوند و مى‌خواهند روان پريش‏ او را باز درهم بريزند. در آن‌سوى شيشه هم ميشل ايستاده است و گفتگوهايش‏ با مشتريان را ما نمى‌توانيم بشنويم. بعد، صحنه وارونه مى‌شود و اين‌بار ما در داخل كتابفروشى هستيم و به بيرون مى‌نگريم و همان صحنه‌ها را باز مى‌بينيم با اين تفاوت كه اين‌بار گفتگوهاى ميشل و مشتريانش‏ را مى‌شنويم اما ارواح سرگردان ذهن ميشل را نمى‌بينيم.

 

 به رغم زيبايى اجراى «لب‌زنى»، نمايش‏ هيچ‌گاه آن‌گونه كه لوپاژ ادعا مى‌كند موفق نمى‌شود به حماسه نزديك شود. حماسه چيزى وراى داستانى است كه به ظاهر مى‌گذرد، و آن «چيز» مى‌تواند يك ايدئولوژى باشد، يا فلسفه، يا ارزش ‏هايى والا كه نه فقط چند انسان منفرد بلكه مجموعه يك جامعه به‌دنبال به ‌دست آوردنش‏ است. نمونه‌ هاى چنين آرمان‌هايى را در كليدر، جان شيفته، يا غرش‏ توفان مى‌توان پيدا كرد، اما «لب‌زنى» خالى از ايدئولوژى است. نمايش‏ لوپاژ تنها شرح مصائب چند انسان منفرد است. اگرچه او به چندين معضل اجتماعى مثل قاچاق زنان جوان، روسپى ‌گرى اجبارى، و سوءاستفاده جنسى از كودكان مى‌پردازد، اما هيچ‌ يك از اين مشكلات از سطح فرد فراتر نمى‌رود. اين است كه نمايش‏ نه‌ ساعته «لب‌زنى» را به راحتى مى‌شد در چند تئاتر كوتاه‌تر شكاند بى‌آن‌كه چيزى از دست برود.