|
صفحه 1 از 4
شهروند 1237 پنجشنبه 9 جولای 2009
آنچه این روزها در ایران می گذرد در ژانرهای گوناگونی قابل پژواک است. حضور میلیونی جنبش مردم (که اگر حماسه نخو
انیم، چه بنامیمش) با ددمنشانه ترین شیوه های حاکمان و زورمداران و چماق به دستان سرکوب می شود (انگار تراژدی یونان باستان را می خواهند تعریف تازه ای کنند) و به این هم بسنده نمی کنند چاشنی کمدی اعترافات تلویزیونی را به آن اضافه می کنند. کمدی که آنقدر روی صحنه رفته است که دیگر کسی را نمی خنداند. خطر اما در آنجاست که کارگردانان این صحنه های کمدی های دل به هم زن با وادار کردن چهره های شناخته شده جنبش به اعتراف، سرانجام بتوانند تقلب ها و تخلف های حکومتی را که مشروعیتش را از دست داده و به سختی رسوا شده، بپوشانند. ما نویسنده ها و همکاران شهروند از همه نویسندگان، هنرمندان و اهالی اندیشه و گفتگو، در سراسر جهان می خواهیم با نوشتن اعترافنامه های دروغین و خنده دار، این حربه کهنه و فرسوده را از دست تعزیه گردانان بگیرند. ما با نوشتن این اعترافنامه ها داوطلبانه خود را کنار کسانی می گذاریم که در شرایط سخت بازداشت و زندان و سرکوب، ناگزیر اعتراف کرده اند. آنها را واداشته اند و وا می دارند که بگویند قصد راه اندازی انقلاب مخملی را داشتند، که از کشورهای خارجی پول گرفته اند، که می خواستند با دامن زدن به آشوب، خواب و آرامش را از کشور و مردم برگیرند، که گناه خون ندا و نداها بر گردن چماقداران موتورسوار نیست و آشوبگران خود، آنها را کشته اند که به مقاصد کثیف خود برسند... ما هم اعتراف می کنیم که قصد راه اندازی انقلاب مخملی را داشتیم، ما از خارجی ها پول گرفته ایم، ما اعتراف می کنیم که نویسنده ایم، که هنرمندیم، که سینماگریم، که اهل اندیشه ایم... آری ما به همه این چیزها اعتراف می کنیم.
ما بر آنیم که با نوشتن این اعترافنامه های دروغین و اغراق شده می توانیم به یاری آن یارانی بشتابیم که در دست شکنجه گرانی چون قاضی مرتضوی و حسین شریعتمداری چاره ای جز اعتراف ندارند. اعترافنامه های زورکی را با اعترافنامه های ساختگی بی بها کنیم. اعترافنامه های خود را برای چاپ و انتشار به شهروند بسپاریم.
من هم اعتراف می کنم
حسن زرهی
یک آقایی که کلی خشمگین هم هست تلفن کرده است به دفتر شهروند و به من می گوید: بگو "انالله و انا الیه راجعون" می گویم: What?
خشمگین تر می شود و می گوید: "گوربابای وات، هر چه می گویم بگو چشم.
می گویم پدرآمرزیده اینجا کاناداست، حتی رئیس دولتش هم حق ندارد اینجوری با شهروند جماعت رفتار کند.
عصبانی تر می شود و می گوید: مثل اینکه تو حالیت نیست با کی داری حرف می زنی؟ من از وزارت اطلاعات حرف می زنم، از سربازان گمنام امام زمان هستم.
می گویم: هر که می خواهی باشی اگر می خواهی با شهروند کانادایی حرف بزنی باید رعایت ادب و احترام شهروندی را بکنی. از کوره ای که در آن بود به در می رود و می گوید، تا به همه ی دنیا نگفتم که یک کیف پر از دلار، یورو، و پوند از اجانب گرفته ای اعتراف می کنی یا نه، مثل اینکه شماها زبان خوش حالیتان نیست. و پی در پی دو سیلی محکم می خواباند توی گوشم و من می بینم که همراه برقی که از چشم و گوشم می پرد پرنده های ریز و درشت از سوراخ گوشها و چشم هایم پرواز کنان به سمت بالا می روند.
می گویم حالا باید به چی اعتراف کنم؟
می گوید: پول گرفته ای که در مملکت شلوغ بازی دربیاری، اما خودت پول را بالا کشیده ای و مملکت هم شلوغ پلوغ شده است. حالا دو راه بیشتر نداری، یا پول را تمام و کمال به ما پس می دهی و یا بگو "انالله و اناالیه راجعون".
می گویم خدا پدرت را بیامرزد پولم کجا بود. خیال نکن اینجا ایران است که هر چه دلتان بخواهد سر ملت بیاورید. اگر یک بار دیگر در کانادا مزاحم من بشوید هر چه دیدید از چشم خودتان است.
می گوید: برای اینکه شیرفهم بشوی سرت را بالا بگیر.
می گویم: سرم را بالا بگیرم برای چه؟
می گوید: می خواهم سرباز گمنام ندیده نمیری.
سرم را می چرخانم. رنگم از رخسار پاک می شود. تقریبا نیمه جان نگاهم می افتد به دو غول صورت در چیزی مانند گونی که دو اسلحه ی خودکار، از نمونه ی کلاشینکوف را نشانه رفته اند به طرف من مادر مرده. به آن جناب سرباز گمنام می گویم، شما چیزی فرمودید؟
می خندد و می گوید: ظاهرا سر عقل اومدی.
می گویم اختیار دارید بفرمایید به چه چیز باید اعتراف کنم؟
می گوید: خیلی هم خوش خیال نباش، اعتراف باید تلویزیونی باشد.
می گویم: ما اینجا دوربین فیلمبرداری نداریم. هنوز حرف از دهانم در نرفته است که دو برادر گمنام دیگر با دوربین و نورافکن وارد می شوند. نورافکن را می اندازند روی رنگ و روی پریده من.
و اون یکی که روی خط است می گوید: به برادران مسلح بگو بروند توی اتومبیل منتظر بمانند و تو به سئوال های این یکی برادر جلوی دوربین سیمای جمهوری اسلامی جواب بده، هر جا بی ربط باشد، برادرمان با یک تو سری به جنابعالی نامربوط بودن جواب را حالی خواهد کرد. فعلا تلفن را بگذار و به پرسشهای برادران گمنام ساکن تورنتو جواب بده. می گویم چشم جواب می دهم. برادر دوربین گردان می شمارد سه، دو، یک و این یکی می پرسد:
شما برای چه منظوری از بیگانگان مبالغ هنگفتی، دلار، یورو و پوند دریافت کردی؟
بنده: برای خرید پارچه سبز؟
چرا پارچه سبز؟
بنده: برای انقلاب مخملی ـ سبز
پارچه را ازکجا خریدی؟
بنده: از بازار بزازان کانادا
نام فروشنده؟
بنده: نمی دانم، نپرسیدم.
برادر گمنام! با چیزی شبیه ملاقه می زند تو سر بنده و متوجه می شوم جواب مورد تاییدشان نیست، می پرسم اینجا کسی نام فروشنده را نمی پرسد؟
دوباره ملاقه می خورد توی سر بنده و حالیم می شود که نام فروشنده واجب کفایی است، لذا می گویم آقای جرج!
برادر گمنام: نام فامیل؟
می گویم اینجا آدمها را به نام کوچک صدا می کنند، ملاقه بالا می رود. از ترسم می گویم: جورج بوش.
برادر گمنام انگار از جوابم خوشش آمده باشد می گوید: گفتی جرج بوش؟
بنده: بله.
با تحکم می گوید: عالی شد. به برادران مسلح در ماشین با واکی تاکی خبر می دهد که به آن یکی برادر گمنام در تهران اطلاع بدهند که من از جرج بوش پول گرفته ام.
هنوز حرف آقا را دارم توی مغزم می پزم که تلفن زنگ می زند، و همان برادرگمنام عصبانی با داد و فریاد می گوید، مردکه... باقی ش را نمی توانم تکرار کنم، خودتان حدس بزنید هرچه بدتر حدس بزنید نزدیکتر شده اید به فرمایش های برادر گمنام، و می گوید: چرا از اول نگفتی از بوش پول گرفته ای؟
می گویم کسی نپرسید. خطاب به برادر صدا سیمایی می گوید، لقمه ی خوبی ست ولش نکنید. ظاهرا وصل است به اصل ماجرا، اصلا فکر نمی کردیم این... باز هم از همان القاب مخصوص چندتایی را به بنده نسبت می دهد و می گوید ـ به کاخ سفید وصل است، حالا معلوم شد که ماجرا از کجا آب می خورد. و به این برادر گمنام دیگر می گوید: همین موضوع را پی گیری کن! این یکی هم دوباره نورافکن را روشن می کند و آن یکی گمنام سه، دو، یک می شمارد و می پرسد:
شما دریافت وجه و پارچه ی سبز از جرج بوش را اعتراف کردید؟
می گویم این یکی اون یکی جرج بوش نیست. پارچه فروش است. ملاقه می خورد بر سر باد کرده ام و برادر گمنام می گوید: آنجایش را که اعتراف کرده ای، باقی اش را بگو.
می گویم خود من هم با جرج بوش میانه ی خوبی نداشتم، این یکی پارچه فروشی کانادایی است.ملاقه می رود بالا که می گویم باشه باشه اعتراف می کنم.
می گوید: شانس آوردی که ما دستور شکنجه برای ضد انقلاب خارج از کشور نداریم، اگر از اعترافتان راضی نباشیم، آن دو برادر دیگر از توی اتومبیل می آیند و کار را تمام می کنند.
از ترس می گویم، هر چه شما بفرمایید همان را می گویم.
خوب پارچه را که از بوش گرفته بودی و پولها را چطور رساندی به ضد انقلاب داخلی؟
ـ (بی معطلی گفتم) با کشتی فرستادم.
قبل از انتخابات این کار را کردی؟
ـ بله خیلی قبل از انتخابات.
دستورالعمل چه بود؟
ـ انقلاب مخملی ـ سبز
طرفدار کی بودی؟
ـ انقلاب مخملی ـ سبز البته.
توبه می کنی؟
ـ می کنم.
بگو "انالله و انا الیه راجعون"
ـ دیگر برای چه؟
کار ما تمام شد.، نوار را می بریم تا از تلویزیون سراسری سیما پخش کنیم؟ تو هم می روی ...
خیس عرق چشمانم را باز کردم. راستش از شما چه پنهان اگر دیرتر از خواب پریده بودم و آن ها هم کمی بیشتر فشار می آوردند، هر چه را که دوست داشتند با جان و دل اعتراف می کردم.
<< < قبلی 1 2 3 4 بعدي > >>
|