|
صفحه 2 از 4
اعتراف به زبان خوش
میرزا تقی خان ـ نویسنده
آقا حتماً که نباید توی سر آدم بزنن تا آدم اعتراف کنه؟ ما ایرانی هائی که در خارج کشور زندگی می کنیم اگر بیائیم داوطلبانه، مثل بچه آدم، و به زبان خوش خودمان اعتراف کنیم، می دانید چقدرکار بازجوهای مملکتمان را جلو می اندازیم؟
اون بنده خداها هم آدمند، زن و بچه دارند و اگر ما خودمان اعترافاتمان را بنویسیم و برایشان پست کنیم، می توانند اندکی استراحت کنند و گهگاه دست زن و بچه شان را بگیرند و برای گردش به پارک و رستوران و سینما بروند.
اضافه بر آن، همه مردم و همه سازمانهای حقوق بشری می گویند که اعترافاتی که در زندان تحت شکنجه جسمی و روحی گرفته می شود صنار اعتبار ندارد بنابراین چرا ما مردمی که خودمان را باسواد و باشعور می دانیم به زبان خوش اعتراف نکنیم تا اعترافاتمان نزد سازمانهای جهانی ارزش و اعتبار پیدا کند؟!
چگونه به دام سبزها افتادم؟
من از چهارسالگی در خدمت سازمان های جاسوسی و ضد جاسوسی بوده ام. راستش اول ها چون بچه بودم و عقلم نمی رسید، یک روز برای سازمان های جاسوسی فعالیت می کردم و روز بعد برای سازمان های ضد جاسوسی. اما بعضی روزها یادم می رفت کی ام، چی ام و چکاره ام. در چنین روزهائی از مامانم می پرسیدم مامان جون امروز باید رل جاسوس را بازی کنم یا ضد جاسوس را؟ و او راهنمائی ام می کرد. به هرحال مادر بود و دلش می خواست بچه اش یک جاسوس دوجانبه شود!
تمام دوران جوانی ام را به آموزش های چریکی گذراندم. بر اثر این آموزش ها یاد گرفته بودم مواقعی که آبگوشت داشتیم پیاز را با مشت خرد کنم و این کار را چنان با مهارت انجام می دادم که مادرم ناهار را ول می کرد و می رفت برایم اسپند دود می کرد.
در حال حاضر تقریباً 45 ساله هستم، اما به سن و سال و جوانی ام نگاه نکنید، یک جنس خرابی دارم که نگو. شصت سالی می شود که علیه آقای احمدی نژاد رئیس جمهور محبوب آقای خامنه ای مشغول برنامه ریزی و کارشکنی هستم.
من در هفت سالگی عضو حزب باد شدم و در هشت سالگی به سازمان موافقین پیوستم. این سازمان، سازمان عجیبی بود و مثل آدمهای الکی خوش، با همه کس و همه چیز موافق بود. با موافقت این سازمان قرار شد من که هم زبان روسی را دوست داشتم ، هم زبان انگلیسی را، بروم درکنفرانس تهران، با چرچیل و استالین مذاکره و موافقت آنها را جلب کنم. به من گفته بودند موافقت با کی و چی اش مهم نیست، کافی است که این دو نفر بگن موافقیم، بقیه اش را ما خودمان جور می کنیم!
استالین که سیاستمداری کله شق و یک دنده بود ناز می کرد و چانه می زد و می گفت اگر بتوانی هیتلر را کت بسته تحویل من بدهی، موافقت می کنم. چرچیل هم که ختم روزگار بود می گفت اگر استالین موافق باشه منهم حرفی ندارم.
من که نقطه ضعف بزرگ آنها را می دانستم در گوشی به آنها گفتم اگر موافقت نکنید، میرم به همه میگم که شماها به تهران آمده اید تا منطقه نفوذ خود و سلطنت محمد رضا شاه را تثبیت کنید.
آقا به محض گفتن این حرف، رنگ هردوتاشون پرید، به تته پته افتادند و گفتند چشم امضا می کنیم، امضا می کنیم اما ترا به خدا آبروی ما را نبر.
من ضمن آنکه لبخند پیروزی می زدم یک کاغذ تا شده را جلوی آنها گذاشتم که بلافاصله امضاء کردند بدون آنکه بدانند با چی موافقت کرده اند!
این اولین باری بود که من در نقش جیمزباند توانستم موافقت دو آدم زبل تر از خودم را بگیرم و جای پای خود را در سیاست بین المللی تثبیت کنم. سند فوق که در موزه لوور سریلانکا نگهداری می شود، گواه گفته های من است.
درست یک هفته بعد از این جریان، همانطوری که خبرگزاری فارس فاش کرده و اطلاع داده که ستاد میرحسین موسوی با استفاده از مسائل شهوانی و به وسیله دختران زیباروی جوانان را به دام می انداخت و عضو می کرد، یک دختر هفده هیجده ساله که یک شیشه شراب این دستش بود، یک دست ورق اون دستش و یک مجله سکسی هم گذاشته بود زیربغلش از من درخواست کرد به عضویت او دربیایم !
یک هفته ای نگذشته بود که یک روز که یک بلوز سبز پوشیده بود از من پرسید از رنگ سبزخوشت میاد؟ منهم که فکر می کردم منظور سوئی دارد و الان می گوید بیا بلوزم را در بیار ببر بپوش، جواب دادم البته، چرا که نه اونهم خندید وگفت پس بیا زیر این ورقه رو امضا کن!
بر اثر تصوراتی که داشتم، آب از لک و لوچه ام سرازیر شد و هول هولکی ورقه را امضا کردم. ورپریده به محض اینکه خرش از پل گذشت و چشمش به امضای من افتاد، خندید وگفت دیگر از این لحظه تو جزو سبزها هستی و باید یک مچ بند سبز هم ببندی.
به این طریق بود که من به دام این سازمان مخوف افتادم و الکی الکی رفتم به کاندیدای آنها رای دادم. اینک ضمن طلب بخشش از ملت بزرگ ایران قول می دهم اگر مورد بخشش قرار گیرم، دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم حتی اگر صد تا دختر سبزپوش یا مخمل پوش به پایم بیفتند، صد جور خواهش و التماس کنند، و هزار جور وعده و وعید بدهند.
اعتراف می کنم نویسنده ام
بهرام بهرامی
اینجانب بهرام بهرامی دارنده شناسنامه شماره صفر صادره از ایران بدینوسیله اعتراف می کنم که نویسنده ام، اعتراف می کنم که روزنامه نگارم. من اعتراف می کنم که قصد داشتم به همراه دیگر آشوبگران وابسته به بیگانه، ضمن برهم زدن آرامش امت مسلمان و همیشه در صحنه، با براه انداختن انقلاب مخملی به نابودی آرمانهای انقلابی که دستاورد مردم شهیدپرور ماست کمک کنم. ناگفته نگذارم که اینجانب به عنوان نویسنده و روزنامه نگاری غیرمتعهد، پیش از آنکه سخنان گوهربار رهبر امت مرا به راه راست هدایت کند، گمان می کردم دموکراسی لیبرال و پارلمانی غرب پاسخگوی نیازهای کشور ماست. اعتراف می کنم از برخی از سازمانهای وابسته به بیگانه کمکهای مالی دریافت کرده ام. آنها در آغاز با آغوش باز من و امثال مرا به کشور خود راه دادند و به ما عنوان شهروندی دادند، غافل از اینکه نقشه های خائنانه ای در سر داشتند. آنها به زودی مشت شان را باز کردند، ما را با الفاظی مانند خس و خاشاک تحقیر کردند و بسیاری از جوانان ما را در زندانهای خود زیر ضربات مشت و لگد گرفتند تا آنها را وادار به همکاری کنند. (یک وقت خدای نکرده از سخنان من نتیجه غلطی نگیرید، منظورم دولت مهرورز جمهوری اسلامی نیست) آنها ما را مجبور کردند که با نام های مستعار با تلویزیونها و رسانه هایی که در این کشورهای به اصطلاح آزاد همچون مهره های تبلیغاتی حکومت ها کار می کنند و صدای واقعی مردم را منعکس نمی کنند، تماس بگیریم و ویدئوهایی را که به کمک فتوشاپ و شگردهای دیجیتالی جمعیت های کوچک آشوبگران را به صورت جمعیت های میلیونی نشان می دهد، در اختیار این رسانه ها قرار دهیم و ادعا کنیم که خدای نکرده امت ایران از رهبران خود بریده است.
آری من اعتراف می کنم که نویسنده ام، اعتراف می کنم که از حقوق بشر دفاع کرده ام، اعتراف می کنم آزادیخواهم. اکنون از پیشگاه امت و رهبر تقاضای بخشش دارم.
<< < قبلی 1 2 3 4 بعدي > >>
|