پروژه ی اعتراف گیری شهروند چاپ پست الكترونيكي
سه شنبه, 23 تیر 1388

شهروند 1238  پنجشنبه 16 جولای  2009

بخش دوم 

من هم اعتراف می کنم.....

 

لیلی پورزند

این آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه ها محافظت می شود. برای مشاهده آن ابتدا باید جاوا اسکریپت را فعال کنید.

 

من می خواهم اعتراف کنم ولی آنقدر باید اعتراف کنم که نمی دانم از کجا شروع کنم. شاید بهتر باشد از همان روزی که روح القدس در جسمم روح دمید بگویم. یادم است که روح القدس در گوشم گفت که ما در جسم تو روح می دمیم که جاسوس بزرگی شوی و اصلا هم مهم نیست برای کجا جاسوسی کنی فقط باید جاسوسی کنی. وقتی چشم بر جهان گشودم تازه فهمیدم که کلاه سرم رفته چون نه تنها پذیرفته بودم که خودم جاسوس باشم بلکه پدر و مادرم هم جاسوس بودند. مادرم "مهرانگیز کار" بود که قرار بود بعدها به دلیل شرکت در کنفرانس برلن به بسیاری اتهامات از جمله جاسوسی محکوم شود و پدرم هم "سیامک پورزند" بود که بعدها بارها به انواع و اقسام جاسوسی ها متهم شد و البته مفصلا هم اعتراف کرد. چند روزه بودم که فهمیدم هوا پس است و تصمیم گرفتم از خیر این زندگی بگذرم و به همین دلیل دستگاه گوارشم را به مقابله اساسی با لبنیات واداشتم و تصور می کردم اگر کودک "شیرخواره" به "شیر" آلرژی پیدا کند دیگر حتما مردنی است. البته غافل از آن بودم که وقتی ساواک متوجه شود که در حال از دست دادن چنین عنصر ارزشمندی است از سازمان امنیت انگلیس کمک میگیرد و بیسکوییت های مخصوصی تهیه کرده و به قیمت خون باباشون به مادر من که به هر دری می زد که نوزاد نزارش را از مرگ حفظ کند می فروشد. بدین ترتیب بنده به جای اینکه مثل بچه آدم با شیر مادر بزرگ شوم با بیسکوییت انگلیسی که در آب جوش نرم می شد  و با انگشت به دهان من گذاشته می شد، بزرگ شدم و دیگر تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل که من چی از کار درومدم!

 

خلاصه آنکه در احوالات جنگ و نابه سامانی و اعدام دوستان و فرار اقوام و زندان رفتن اطرافیان بزرگ می شدم و گزارش های مستمر خود را برای ارباب های خارجی خود می فرستادم تا اینکه در سن دوازده سالگی به طور رسمی کار جاسوسی خود را شروع کردم و آن زمانی بود که پدرم در زندان بود و بعد از مدت ها به او اجازه داده بودند یک تلفن یک دقیقه ای به خانه بزند. از آنجایی که ساعت 5 بعدازظهر بود و مادرم مثل همیشه به دنبال یک لقمه نان بود، من و خواهر دو ساله ام در خانه تنها بودیم و من گوشی تلفن را برداشتم. البته باید اعتراف کنم که کار کردن مادرم سرپوشی بود برای اینکه معلوم نشود ما از خارج پول می گیریم و مردم فکر کنند خدای ناکرده ما محتاج کار طاقت فرسای او هستیم و او هم برای احترام به آرمان های جاسوسی اش شبانه روز سر کار می رفت و خودش را از دیدن فرزندانش محروم می کرد !

به هر حال صدای رنجور پدر را از آن سوی گوشی شنیدم که هم می خواست گریه کند و هم نمی خواست فرصت را با گریه از دست دهد و سعی می کرد با بغض از یک دقیقه وقت داده شده استفاده کند و صدای دخترک لوسش را بشنود. او از من پرسید بابا جون الان چی کار می کردی؟ من جواب دادم داشتم برنامه کودک نگاه می کردم. بغض گلوی پدرم را گرفت. پرسید: بابا جون میوه هات رو آماده کردی که بخوری؟ پدرم از زندان و در انتظار سرنوشتی نامعلوم  نگران میوه روزانه من بود. هر دو بغض کردیم و من به دروغ به او گفتم بابا جون میوه هم دارم می خورم و سیل اشک از صورتم جاری شد ولی باید بغضم را فرو می خوردم چون صدای فریاد مهربانانه بازجو را می شنیدم که به پدرم می گفت چقدر مزخرف می گویی، بس کن دیگر. هر دو می دانستیم که هر لحظه او را به سلولش بر می گردانند و شاید این آخرین مکالمه ما باشد. به او گفتم بابا جون حالتون خوبه؟ او هم با مهربانی گفت بابا جون نگران من نباش من خوب خوبم تو مواظب خودت و خواهرت باش. صدای فریادهای بازجو بالا گرفته بود که همان موقع اذان مغرب شروع شد. صدای اذان را هم از تلویزیون خانه می شنیدم وهم از گوشی تلفن که پژواک بلندگوهای زندان را منعکس می کرد. پدرم بغضش ترکید و در میان الله و اکبر های اذان شنیدم که گریه کنان گفت بابا جون، لیلی جون از این به بعد وقتی برنامه کودک نگاه می کنی، موقع اذان صدای تلویزیون را کم نکن چون من هم همان موقع دارم صدای اذان را از بلندگوهای زندان می شنوم و از این طریق می توانیم با هم حرف بزنیم. من دیگر هق هق گریه می کردم و گفتم باشه بابا جون و ادامه دادم که دوستت دارم ولی فکر نمی کنم که او صدایم را شنید. بعدها وقتی او آزاد شد به من گفت که پس از آن مکالمه هفته ها زیر شکنجه بوده تا اعتراف کند منظورش از این رمزی که به من داده چه بوده. پدرم هیچ گاه به من نگفت که او در نهایت به چه چیز اعتراف کرده ولی من حدس می زنم که او اعتراف کرده باشد که او با این رمز از من خواسته که به رابطین بین المللی مان مثلا بگویم که در فلان ساعت عملیات براندازی نرم و یا گرم را شروع کنند یا نمی دانم چیزی شبیه به همین سناریو! و این چنین من رسما به شغل شریف جاسوسی نائل آمدم.

 

خلاصه وارد جزئیات نمی شوم و تنها به این بسنده می کنم که در تمام سال های نوجوانی هم بنده همچنان مشغول شغل شریف جاسوسی بودم تا اینکه در دانشکده حقوق پذیرفته شدم و به عنوان دست گرمی عصرها پس از اتمام کلاس ها به دفتر وکالت مادرم می رفتم که البته در آن موقع کیا و بیایی داشت و محل داغ بحث های فمنیستی از نوع اسلامی و غیر اسلامی اش بود. بعدها توسط نیروهای شریف فشار به من فهمانده شد که  ظاهرا  در لانۀ جاسوسی کارآموزی می کرده ام. البته لانۀ جاسوسی ما کلا 54 متر بود و اگر 5 نفر همزمان در آنجا جمع می شدند دیگر نمی توانستیم نفس بکشیم و جای نشستن هم نداشتیم البته اینها همه اش برای رد گم کنی بود که وابستگی خود را به عوامل خارجی پوشش دهیم. یک محافظ هم داشتیم که آقا مراد نام داشت و در قالب سرایدار ساختمان ایفای نقش می کرد و اگر فوتش می کردی نقش زمین می شد و در مواقع خطر باید از بالای پله ها حدود 10 دقیقه فریاد می زدی تا آقا مراد شاید با ندایی ضعیف از جایی بگوید الان می آیم خانم، که البته 10 دقیقه دیگر هم طول می کشید تا او 4 طبقه را بالا بیاید و معمولا دیگر خطر رفع شده بود و نیازی به دفاع نبود.