|
صفحه 4 از 4
اعتراف می کنم که ...
لعیا. ج
اعتراف می کنم که از همان بدو انقلاب، انقلابی نبودم. اعتراف می کنم با وجود نارضایتی از حکومت قبلی، شما را هم دوست نداشتم. اعتراف می کنم هرگز اعتمادم را جلب نکردید. اعتراف می کنم هرگز برای آمدن تان و بودن تان شادی نکردم. اعتراف می کنم بارها و بارها در بی رحمی هایتان اشک ریختم. همیشه و همیشه از شما در هراس بودم. همیشه و همیشه از حضورتان در شهرهای کودکی ام شرمنده می شدم. همیشه و همیشه از تصویرهای ناموزون تان درونم می لرزید. اعتراف می کنم که از همان ابتدا، از همان روزهای اول، نگاههای سرد و بی تفاوت تان را تاب نداشتم. اعتراف می کنم وقتی تندیس های شهر کودکی ام را به زیر آوردید، در خود گریستم. اعتراف می کنم وقتی نام خیابانها، میدانها و کوچه ها را تغییر دادید، خاطرات کودکی ام مورد تجاوز قرار گرفت. کودکی ام را ربودید، جوانی ام را لگدمال کردید و شهرم را بر بستری از فراموشی، دوباره ساختید. اعتراف می کنم شهرهای جدیدتان را دوست نداشتم. اعتراف می کنم نامهای تحمیلی تان، گلوگاهم را زخمی می کرد. واژه های زبانِ مادری ام را با پاک کنی بزرگ و بی شرم، از کتابها و روزنامه ها پاک کردید. اعتراف می کنم واژه های سنگین و بی وقارتان را هرگز دوست نداشته ام. اعتراف می کنم هرگز نخواستم با شما هم صدا شوم. اعتراف می کنم همیشه در تنهایی خود، از یورش نابهنگام تان در هراس بودم. اعتراف می کنم از بدوِ آمدنتان، مرثیه سرایی را باور نداشتم. اعتراف می کنم هرگز باورهایم را به شما نفروختم و بر آستان هیچیک از ایدئولوژی هایتان سر خم نکردم. اعتراف می کنم ماندگار بودن تان برایم شگفت انگیز است. اعتراف می کنم بودن تان کم رنگ تر از ترنم های درونم بود. اعتراف می کنم گاهنامه های اجدادم را در پستوخانه ی ذهنم در کنار نام خیابانها و کوچه های کودکی ام، دور از چشم ناپاکِ شما نگه داری کرده ام، تمام سرودها، واژه ها و تاریخ بودنم را به حافظه سپرده ام. شما هرگز به خاطرات، باورها و درون مایه هایم دسترسی نخواهید داشت. در کوچه پس کوچه های تاریخی ذهنم، هستی پروقارم، آرام و آرام، قدم می زند تا بودنِ کم رنگ تان را برای همیشه پاک کند. اعتراف می کنم، اعتراف می کنم که بخشندگی تحمل ناپذیرتان را نمی خواهم.
هر کس که قلبش برای ایران می تپد باید اعتراف کند
جلال افتخاری
من البته نویسنده سیاسی نیستم و شاید از سیاست چیزی سرم نشود، اما در ارتباط با محیط زیست و طبیعت زیبای ایران باید اعتراف کنم که بدترین جنایت ها و خیانت ها را علیه دولت ایران داشته ام، زیرا مگر می شود تو به محیط زیست بپردازی و علیه دولت آقای احمدی نژاد چیزی ننویسی. همین که در ارتباط با طبیعت ایران مطلب می نویسی خودش بزرگترین اعتراف است به اینکه اذهان عمومی را مشوش کرده ای. موقعی که از طبیعت حرف می زنی یعنی من مخالف انرژی اتمی بوده ام. موقعی که از سدسازی صحبت می کنی و از آرامگاه کوروش یاد می کنی نشان می دهی که تو بی دین هستی. اعتراف می کنم تمامی مطالبی که در ارتباط با محیط زیست نوشتم همه شان جز تضعیف نظام حاکم و جز برانگیختن اغتشاشات سراسری مردم در جهت نساختن سد سیوند، محافظت از آثار باستانی، آلوده تر کردن رودها و دریاچه های داخلی، برهم زدن اکوسیستم ایران و آگاهی های غلط در جهت حفاظت آثار تاریخی و طبیعی همه اش در جهت برهم زدن نظم و چیزهای دیگری که ببخشید چون تخصص علوم سیاسی ندارم دیگر نمی توانم بگویم که این خیانت ها از زمان کوروش تا به حال توسط افراد معلوم الحالی مثل بنده ی حقیر ادامه داشته است و از کرده ی خود صددرصد پشیمانم.
منم با اعتراف موافقم
برزو ابراهیمی
طی تماس تلفنی که با آقای زرهی داشتم ایشان گفتند ما همه داریم اعتراف می کنیم تو هم اعتراف کن. منهم بلافاصله موافقت کردم که اعتراف کنم، و برای این کار عکس آن چاقوکشی که عکسش روی اینترنت همه جا فرستاده شده را جلوی خود گذاشتم و این اعتراف نامه را نوشتم.
من برزو ابراهیمی از سازمان سفید سفته دریافت کرده ام.
توضیح اینکه از زمانی که اوباما رئیس جمهور آمریکا شد سازمان سیا به شکل علنی کار می کند و کارهای مخفی اش را به بخشی واگذار کرده اند که نامش "سازمان سفید" است چون رنگ سفید تمام رنگها را در طیف خود دارد و به راحتی می تواند هر رنگی را از "منشور"ش ساطع کند و دیگر لازم نیست تمام انقلابات مخملی با یک رنگ نشان داده شود. مثلا رنگ نارنجی به درد ایران نمی خورد و رنگ سبز از منشورش خارج شد.
اما اینکه "منشور" سازمان سفید کار می کند و چگونه می فهمد که برای ایران باید رنگ سبز باشد؟ خود معمایی ست. ولی با پچ پچ هایی که اینجا و آنجا شده و می شود چنین گفت که کار "منشور" شبیه "هاله نورانی" بالای سر احمدی نژاد است فقط با این تفاوت که کاربرد "هاله نورانی" در آمریکا و نیویورک است ولی کاربرد "منشور" خارج از آمریکاست.
بعد از این توضیح مفصل برگردم سر اصل موضوع یعنی اعتراف بله من اعتراف می کنم که سفته دریافت کرده ام که به نفع کسانی که در حال حاضر در زندان جمهوری اسلامی به سر می برند و همه آنها هم سر صف ایستاده اند تا اعتراف به جاسوسی کنند تبلیغ کنم و از آنها حمایت کنم از حجاریان، بهزاد نبوی، سحرخیز، تاج زاده و ...
آری من اعتراف می کنم که این جنبش سبز یک انقلاب مخملی ست اگر نیست پس وجود آقای مخملباف در آن برای چه کار دیگری ست. در آخر امیدوارم که قبل از سررسید سفته این نوشته به دست سازمان سفید نیفتد و من بتوانم حقوقم را نقد کنم والا این اعتراف به درد عمه ام هم نمی خورد.
ایمان آورده ام و اعتراف می کنم!
علی غفوری (آزاد)
یه فلش بک کوتاه. انگار همین دیروز بود. الان چند روزی میشه. تمام اون صحنه ها جلوی چشمم رژه میره. عینهو پرده ی سینما. انقلاب فرهنگی. دانشگاه اهواز. اردیبهشت 59 افتادم زندان تا اوایل 68. چیزهای زیادی دیده بودم. بویژه قتلها و شکنجه های بعد از کودتای خرداد 60 و قتل عام تابستان 67، اما راستشو بخوای بدونی، متنبه نشده بودم. تمام اون مدت به "برادران بازجو" دروغ گفته بودم. خدا منو ببخشه! تازه، اینو یادم رفت بگم، عفو هم خوردم تا زنده اومدم بیرون. یکی نبود بپرسه، آخه مگه من کی بودم، چه کاره بودم، اصلا چه کار کرده بودم که تازه باید عفو هم بخورم تا بیام بیرون؟ دوباره یادم رفت، کینه ورزی به اسلام و مسلمین (در اینجا خوانده شود "رهبر معظم انقلاب"). گذشته ها، گذشته. چرا؟
چون بعد از سالها، اونم تو خارج از کشور، فهمیدم و ایمان آوردم به "رأفت اسلامی!"
فهمیدم که امام چه لطفی کرده که هنوز نفس می کشم، چون این امام دومی رفیق های قدیمی خودشو هم داره میکشه، وای به حال مردم عادی که غریبه، عامی و سفیه هم به حساب می آن.
"استغفرالله" دوباره خراب کردم و دارم "عناد" می ورزم.
آره، منم کابل خوردم، ببخشید اینجوری میگم، همچی داد می زدم که صدای گاو پیشش مثل نق نق بچه بود. آره، خوب می دونم ایمان آوردن به "حقانیت جمهوری مقدس اسلامی" یعنی چی!
منم قپونی شدم، می دونم رأفت اسلامی یعنی چی!
منم ساعتها شکنجه شدم، که کارم به دیالیز کشید. می دونم "رابطه داشتن با خارج از کشور و جاسوس اجنبی بودن" یعنی چی!
آره همه ی ما خیلی خوب می دونیم که: اعتراف تلویزیونی یعنی چی!
<< < قبلی 1 2 3 4 بعدي > >>
|