|
صفحه 1 از 5
شماره 1201 ـ پنجشنبه 30 اکتبر 2008
گفت وگوی شهروند با صدرالدین زاهد کارگردان و بازیگر تئاتر و سینما
صدرالدین زاهد هنرمند نامدار تئاتر ایران چند روزی میهمان ایرانیان کانادا بود، به همت همکار نازنین شهروند آقای حجت گلپایگانی توانستیم با آقای زاهد دیداری داشته باشیم، این دیدار با حضور استاد بزرگوار دکتر محمد رضا باطنی به موهبتی دوگانه در غلتید.
پس از گفت و گوهای اولیه از هنر و مهاجرت و شنیدن دامنه ی بلند کارهای اجرایی آقای زاهد، با ایشان قرار گفت و گویی برای شهروند را نهادیم، که در ادامه تقدیم خوانندگان عزیز می شود. اما خوب است پیش از گفت و گو برای آن گروه از هموطنان که احتمالاً با پیشینه ی کاری آقای زاهد آشنا نیستند، هر چند به اختصار بخش هایی از کوشش های ایشان را در امر تئاتر و صحنه بازگو کنیم.
صدرالدین زاهد نزدیک به چهار دهه است که در صحنه تئاتر ایران و حالا در مهاجرت حضور دارد، این حضور از همان دوران دانشجویی در رشته تئاتر شروع شد و در همه ی این 38 سال ادامه داشته است.
زاهد بازیگری را از کارگاه نمایش آغاز کرد و بعد به گروه بازیگران شهر پیوست، و از آن جا هم به تئاتر چهارسو و تئاتر شهر رفت. در خارج از ایران نیز درصحنه تئاترهای "تراس تِوِِره" در ایتالیا و "تئاتر شهر" در پاریس و تئاتر "وی یوکولومبی یه- کمدی فرانسز" بازی کرده است. و علاوه بر آن در لوکزامبرگ، رم، آمستردام، فرانکفورت، لاهه، کلن، نیویورک، لندن، نیس و بارسلون فعالیت تئاتری داشته است، هر چند سرانجام در پاریس سکونت می گزیند، و در همانجا هم تحصیلات عالی تئاتر می کند. در پایان گفت و گو کارنامه هنری او را به تفصیل ملاحظه خواهید کرد.
حسن زرهی

شهروند: هم کار در غربت و هم ارتباط و انتقال آثار هنری صحنه ای از مشکلات این سالها بوده است، برای همین هم هست که ما در اینجا از کارهای شما در فرانسه بی خبریم و با وجود کوچک شدن و به لحظه بودن دنیا، تئاتر همچنان هنرگران و جان سختی است که اگر از پشتیبانی مالی دولتی و یا ملی بهره مند نباشد نخواهد توانست دوام بیاورد. از کار در غربت و تجربه های خودتان بگویید؟
صدرالدین زاهد: تئاتریها هنگامی که سرزمین خودشان را ترک می کنند و به جای دیگری از جهان می روند، از آن جا که حرفه دیگری بلد نیستند، مجبورند و می خواهند که با حرفه خودشان زندگی کنند. برای همین هم سراغ هموطنان خودشان می روند و کارتئآتر به زبان فارسی را سرلوحه کار خویش قرار می دهند. غافل از آن که نه خودشان در جای خویش قرار دارند و نه تماشاچیان ایشان در جای خود! آخر ما زمانی که در ایران ( تهران ) بودیم با تماشاچیان خویش در کوی و برزن، در شمال و در جنوب شهر، در تاکسی و اتوبوس، در خلوت و جمع، در ارتباطی مستمر و تنگاتنگ بودیم. نبض تماشاچی در دستمان بود و نفس او را بر گونه هایمان حس می کردیم. در ارتباطی فرهنگی، هنری، سیاسی، اجتماعی؛ خواسته و ناخواسته با او بودیم. و حالا در انفجاری مدار گریز بنام انقلاب هر یک از ما در اقصی نقاط جهان پراکنده شده ایم. تماشاچی ما در این کوچ اجباری و ناخواسته آن چنان در چنبره ای از مشکلات زبانی و فرهنگی و اجتماعی و مالی و اخلاقی گیر کرده است که خویشتن خویش را از یاد برده است و من تئاتری هم که جزئی از این گمگشتگی همگانی هستم سعی می کنم که با نگاه کردن دمبدم خویش در آینه، تصویر خویشتن را از یاد نبرم و با وشگون گرفتن خویش به خود بقبولانم که هستم! شاید یکی از مشکلات اصلی کار تئاتر در مهاجرت هم همین باشد.
اجازه بدهید مطلب را روشن تر بیان کنم : تئاتر در میان هنرها شاید تنها هنری است که هستی اش قائم به غیر است. تمام هنرها اعم از نقاشی، داستان نویسی، فیلم سازی و غیره قائم به ذات هستند؛ یعنی به خودی خود وجود دارند. کتاب و تابلو و فیلم وجود خارجی دارند؛ چه خواننده و تماشاچی وجود داشته باشد یا نداشته باشد! اما تئاتر هستی اش قائم به حضور شخص سومی است که ما آن را تماشاچی می نامیم. تمام دوره تمرینی تئاتر فقط و فقط با پیش فرض حضور تماشاچیان آینده است که شکل می گیرد. نگاه کارگردان در دوره تمرینی تئاتر نگاه عاریتی و فرضی تماشاچی آینده است. و این فرض به ثبوت نمی رسد و عینیت پیدا نمی کند مگر با حضور تماشاچی. به زبان دیگر حضور تماشاچی یکی از عوامل ساختمانی تئاتر است. بدون حضور او تئاتر وجود ندارد.
تمام هستی تئاتر در رشته های ناپیدائی خلاصه می شود که صحنه (بازیگران) را به سالن (تماشاچیان) پیوند می زند. این رشته های نادیدنی که همانند امواجی سیال به طرف تماشاچی می آیند؛ او را به شوق می آورند، متأثر می کنند، می گریانند و می خندانند؛ و فقدان این ارتباط سیال نامرئی است که او را به ملال می رساند و در صندلی اش جابجا می کند و گذشت ثانیه ها را در نظرش ساعت ها می نماید.
من در سال 1980 هنگامی که از سر اجبار به پاریس آمدم در جستجوی این رشته های ناپیدا با هموطنان عزیزم به هر دری زدم و کمتر یافتم. به همین جهت بود که از کار تئاتر به زبان فارسی منصرف شدم. ( این یکی از مهم ترین دلایل کار نکردن تئاتر به زبان فارسی بود، دلایل دیگری هم داشت که بعدا توضیح خواهم داد ).
اگر تئاتر با حضور تماشاچی موجودیت می یابد، با رفتن او هم می میرد و دیگر وجود ندارد. بی جهت نیست که می گویند هنر تئاتر هنری ناپایدار و میراست Ephémère!
( باید توجه داشت که امر نمایشنامه نویسی برای تئاتر متعلق به حوزه دیگری است که ما آن را «ادبیات دراماتیک» می نامیم و از کار تئاتر کاملاً جداست. الصاق نام «تئاتر سارتر» یا «تئاتر مولیر» بر روی مجموعه نمایشنامه های مولیر و سارتر که در فرانسه معمول است، سنتی غلط است. )
من هنگامی که وارد فرانسه (سپتامبر 1980) شدم در آغاز احساس کردم و می توانم بگویم هر دو پایم را توی یک کفش کردم که حالا که به یک جای جدید آمده ام و مخاطب هایم کسان دیگری هستند ( و لاجرم رشته های ناپیدای دیگری را می طلبند ) پس دیگر تئاتر ایرانی کار کردن معنا ندارد! علت این بی معنائی هم در این بود که ما وقتی در تهران کار تئاتر می کردیم، بازیگر تئاتر، طراح تئاتر، کارگردان تئاتر و جمعیت مقابل آنها دارای هویت مشترکی بودند. برای همین هم بازیگران و کارگردانان در برابر این هویت سیاسی، ملی و بویژه فرهنگی شیوه و شگرد اجرائی کار خویش را انتخاب می کردند. این همه باسلیقه ی تماشاچی مهاجر حالا در هر کجای جهان که می خواهد باشد متفاوت است. تماشاچی مهاجر، زبانش، هویت به هم ریخته اش و انتظارش آمیزه ای است از آنچه از میهن خویش با خود دارد و آنچه در مهاجرت آموخته و اندوخته است. از این ها گذشته پراکندگی این تماشاچی - که ضلع تکمیلی و لازم هنر تئاتر است - در اقصا نقاط جهان از پاریس و رم و لندن و فرانکفورت گرفته تا لوس آنجلس و واشنگتن و نیویورک و تورنتو امکان این شناخت مشترک را به من تئاتری نمی دهد. برای من تئاتری هویت این جماعت پراکنده ایرانی همانند حکایت «پیل اندر خانۀ تاریک بود ...» مولوی است در قصه «اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل»؛ در نتیجه می بایستی به این قناعت می کردم که به تماشاچی مهاجر دور و برم یعنی ساکنان ایرانی پاریس قناعت کنم، که آن هم در معنی و صورتی دیگر غیر ممکن بود! اگر ما در« کارگاه نمایش» نمایشی تجربی همانند « یک قطعه برای گفتن » پیتر هانتکه را که تجربه ای در کلام و صوت بود در مجموعه نمایشی خود داشتیم، در کنار آن تجربه روحوضی «جان نثار» بیژن مفید را هم داشتیم و در کنار این دو نمایشهای «کالیگولا» آلبرکامو و «انسان، حیوان و تقوا» پیرآندلو را در « تئاتر شهر» اجراء می کردیم. هر کدام از این نمایش ها گروه بخصوصی از جمعیت ایرانی را مد نظر داشت؛ اما حالا در فرانسه با این چهارتا و نصفی تماشاچی گمشده در شهر چند میلیونی پاریس چه می شود کرد؟ آخر شما فکرش را بکنید هنوز که هنوز است، بعد از سی سال، جمعیت های ادبی ما که دایره کاریشان از حوزه کلامی، یعنی ترتیب سخنرانی فراتر نمی رود؛ از جمع کردن پنجاه نفر به گرد خویش عاجزند. در این شرایط دو تا سه ماه کار کردن روی نمایشی به زبان فارسی، آن هم با سرمایه شخصی....! این بود که عطایش را به لقایش بخشیدم و هر دو پایم را توی یک کفش کردم که حالا که به این جا آمده ایم باید به زبان فرانسه کار کرد و تماشاچی ایرانی ما هم اگر کار ما برایش جالب است، برود و زبان جائی را که برای سکونت اختیار کرده است یاد بگیرد و کار ما را دنبال کند.
<< < قبلی 1 2 3 4 5 بعدي > >>
|