شاعرِ سرخانه چاپ پست الكترونيكي
مجید نفیسی   
پنجشنبه, 15 بهمن 1388

 شهروند 1267 ـ پنجشنبه 4 فوریه 2010

 

در آن عمارت قدیمی نوشده در ساحل شهر سانتا مونیکا، نه شبح مالک اصلی خانه، ماریون دیویز(1) هنرپیشه ی فیلم های صامت و ناطق به سراغم آمد و نه ارواح میهمانان سرشناس او، چارلی چاپلین و کلارک گیبل. با این همه در سه ماهی که در آنجا دفتری داشتم، چه در پلکان پهن آن که طبقه ی پایین را به بالا وصل می کرد و چه در مهتابی مشرف به دریایش که از آنجا می شد گوی سرخ خورشید را تماشا کرد، حضور هنرمندان پیشکسوت سینمای آمریکا را در کنار خود حس می کردم؛ درست مثل زمانی که به عنوان یک پناهنده در سال 1983 به دژ کهنسال نوشده ای در دهکده "شانتونه"(2) نزدیک شهر "نور"(3) در مرکز فرانسه فرستاده شده و پنج ماهی را در آنجا با حضور پنهان شهسواران رمان"گارگانچوا"(4)ی فرانسوا رابله(5) گذرانده بودم.

 مجید نفیسی در مهمانخانه ی آننبرگ

این حس پیوند با تاریخ، بویژه با سینماگران پیشگام آمریکا، با یک حس پیوند با جغرافیای سانتا مونیکا، شهری که در 18 سال گذشته در آنجا به سر برده ام، تکمیل می شد. هر روز که می خواستم از خانه ام نزدیک اقیانوس آرام به دفترم در این عمارت قدیمی ساحلی بروم، دقیقاً باید 45 دقیقه راه می رفتم تا بتوانم خود را از جاده ی دوچرخه در شنزار ساحلی به آنجا برسانم. بوی دریا، صدای مرغان دریایی و سیمای دوچرخه سواران، اسکیت بازان، دوندگان و جوانان نیمه برهنه ای که در کنار راه "والیبال ساحلی" بازی می کردند، همه برایم حضوری آشنا داشتند و از پیوند من با مردم سرزمینی که خود را شهروند کامل آن حس می کنم سخن می گفتند.

این عمارت قدیمی مرمت شده همانا "مهمانخانه ی ماریون دیویز" (1961-1897) در ساحل شهر سانتا مونیکا، کالیفرنیای جنوبی است که در کنار چند ساختمان اداری، یک تالار اجتماعات، استخر شنای سر باز و محوطه ی بازی کودکان، مجموعا بنیاد "Annenberg Community Beach House" را تشکیل می دهند که از دهه ی نود توسط بخش امور فرهنگی شهر سانتا مونیکا اداره می شود. من در اکتبر 2009 از جانب این دایره ی فرهنگی فراخوانی دریافت کردم که از هنرمندان ادبی، چون شاعران، و نویسندگان داستان، نمایشنامه و فیلمنامه دعوت کرده بود که در مسابقه ای برای انتخاب اولین "هنرمند مقیم" در خانه ی ساحلی شرکت کنند. من فقط به این دلیل که این اقامتگاه در نزدیکی خانه ام قرار دارد در این مسابقه شرکت کردم و در اوایل ماه نوامبر تلفنی باخبر شدم که مرا به عنوان اولین "هنرمند مقیم" انتخاب کرده اند. تنها معیار هیئت مخفی داوران برای گزینش برنده ی این مسابقه، کیفیت کار ادبی هنرمند شرکت کننده بود. بدین ترتیب در عمارت ماریون دیویز به من دفتری دادند و من متعهد شدم تا در دوران اقامت سه ماهه ام در آنجا سه برنامه ی هنری برای مردم اجرا کنم. اصطلاح "هنرمند مقیم" را در برابر "artist in residence"  آورده ام، ولی شاید بهتر آن باشد که آن را به قیاس اصطلاح "معلم سرخانه" به "هنرمند یا شاعر سرخانه" ترجمه کرد. رابطه ی "هنرمند سرخانه" با محل اقامتش همانند رابطه ی "پزشک رزیدنت" با بیمارستان محل خدمتش است. در این حالت، یک هنرمند به صورت عضو موقت یک بنیاد فرهنگی درمی آید و به او در ساختمان آن بنیاد اتاقی برای سکونت یا دفتری برای کار می دهند. فرض بر این است که فضای آرام محل زندگی یا کار به "هنرمند سرخانه" فرصت می دهد که به کار آفرینش هنری پرداخته و مردم را نیز از ثمرات کار خود بهره مند سازد.

 

در طی سه ماه نوامبر 2009 تا ژانویه 2010 که در خانه ی ساحلی دفتری داشتم، دو شعرخوانی و یک نمایش منظوم اجرا کردم. موضوع اصلی شعرخوانی اولم شهر سانتا مونیکا بود. من به عنوان یک شاعر، همیشه از محیطی که در آن زیسته ام الهام گرفته ام. برای نمونه پیش از اینکه در سال 1991 از شهر ونیس به شهرک همسایه اش سانتا مونیکا نقل مکان کنم مجموعه ی "شعرهای ونیسی" را انتشار دادم که همانطور که از عنوانش پیداست موضوع اصلی شعرهای آن شهرک ونیس است. شعرخوانی اول به من فرصت داد که برخی از شعرهایی را که در طی 18 سال اقامتم در سانتا مونیکا نوشته و در آن از اسکله ی ماهیگیران، چهارشنبه بازار کشاورزان، 189 پله ی پله نوردان، گوشه ی شطرنج بازان، دره ی کوهنوردان و مانند آن سخن گفته ام، برای مردم بخوانم.

 

در شعرخوانی دوم در ماه دسامبر با توجه به نزدیک شدن ایام کریسمس که اعضای پراکنده ی خانواده ها را گرد هم می آورد، موضوع اصلی شعرهایم را افراد بی خانه و خانواده و ضرورت همبستگی با آنها قرار دادم. در شهرهای ساحلی کالیفرنیا مانند ونیس و سانتا مونیکا هزاران مرد و زن بی خانه زندگی می کنند که به دلایل مالی یا روانی روزها در ساحل دریا یا خیابان ها سرگردانند. من در 25 سال گذشته که در ونیس و سانتا مونیکا زندگی کرده ام، شعرهای بسیاری درباره ی این بی خانه ها نوشته ام، شاید به این دلیل که میان آنها و خود که شاعری تبعیدی هستم همانندی می بینم. در برنامه دوم، پسر بیست و یک ساله ام آزاد نفیسی به عنوان "میهمان ویژه" شرکت داشت و یک سوم از وقت برنامه به شعرخوانی او اختصاص یافت. آزاد یک هنرمند "spoken word" است. (شاید بتوان این اصطلاح را به "واژه خوانی" ترجمه کرد.) این نوع ادبی از یک سو به رپ و از سوی دیگر به دکلمه ی ادبی نزدیک است و آزاد در عرض پنج سال گذشته آثار زیبایی به این شیوه خلق کرده است. از آنجا که آزاد در میان کارهای خود از جمله شعری را خواند که دو سال پیش در سوگ پدرم ابوتراب نفیسی سروده بود و من نیز برخی از شعرهای مجموعه ی "پدر و پسر" خود را که در پیوند با آزاد سروده شده، خواندم، شعرخوانی ما سه نسل متفاوت را در بر گرفت: پدربزرگی که در ایران زندگی می کرده، پدری که از ایران به تبعید می آید و پسری که در آمریکا به دنیا آمده ولی نسبت به زادگاه پدر و پدربزرگ خود حساس است. نقطه ی اوج شعرخوانی آزاد وقتی بود که او شعر "Where Is My Vote?"  (6)خود را که پس از خیزش اخیر مردم در ایران سروده بود، اجرا کرد.